#پرستار_من_پارت_242

_...
_«بزار کارامو این جا انجام بدم... میام برات جبران می کنم...»
_...
_«قرار نشد قهر کنی...»
_...
_«باشه عشقم...»
بغض داشت خفه ام می کرد...
عشقم... عشقم... عشقم...
صداش توی سرم اکو می شد... آب دهنم رو قورت دادم تا بغضم باز نشه... دستام مشت شده بودن... رومو از پنجره بر نمی داشتم... می ترسیدم بهش نگاه کنم و بزنم زیر گریه...
_«بهت زنگ می زنم... خداحافظ نیلوفرم...»
نیلوفرم...
یگانه بس کن...
این مرد مال تو نیست... این داره با عشقش حرف می زنه...
یگانه قرار نیست زندگی شون رو خراب کنی... یگانه قرار نیست چشمت دنبالش باشه... یگانه چشماتو باز کن... این مرد مال تو نیست... یگانه تو یه پرستار بودی که کارت تموم شده... یه وقت بیشتر از این فکر نکنی... یگانه شهاب صاحب داره... قلبش صاحب داره... قرار نیست صاحبش عوض بشه... نمی شه... یگانه بس کن... یگانه فکر نکن... این قدر به این لعنتی که کنارت با عشقش صحبت می کنه و تو رو آتیش می زنه فکر نکن... یگانه اون مال تو نیست... نیست یگانه... بهش فکر نکن... با صدای بلند شهاب به خودم اومدم.
_«خوبی؟»
بهش نگاه کردم...

romangram.com | @romangram_com