#پرستار_من_پارت_241

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و خندیدم... خواست حرفی بزنه که گارسن غذامون رو آورد... از این که این طوری حرصش می دادم هم لذت می بردم هم یه جورایی دلم براش می سوخت... دوست نداشتم یه وقت ناراحت بشه و به دل بگیره... وای یگانمون از دست رفت... لبخندی به نشونه ی پیروزی گوشه ی لبم نشوندم و مشغول غذا خوردن شدم...
غذامون که تموم شد از جا بلند شدیم و رفتیم سوار ماشین شده بشیم که گفتم:_«الان کجا می ریم؟»
_«صبر کن می فهمی...»
دیگه چیزی نگفتم... شهاب خواست ماشین رو روشن کنه که گوشیش زنگ خورد... بهش نگاهی کردم... با دیدن صفحه ی گوشیش لبخندی زد جواب داد:_«سلام...»
_...
_«آره... برای چی؟»
_...
_«نه دیگه... تو برو کارا رو انجام بده هر چی می خوای بخر تا من بیام...»
بهم نگاهی کرد و وقتی دید با کنجکاوی دارم گوش می دم لبخندی مرموزی زد و ادامه داد:
_«عزیزم!»
رومو اون وری کردم و سعی کردم دیگه به حرفاش گوش نکنم... اما ادامه ی حرفاش مثه سمباده روی مخم کوبیده می شد:
_«بابات نظرش چیه؟»
_...
_«خانومی من چند روزی این جا کار دارم... وقتی برگشتم می ریم می خریم... باشه؟»
_...
_«قربونت برم... این جوری نگو... منم دلم برات تنگ شده...»

romangram.com | @romangram_com