#پرستار_من_پارت_240

_«چون پسرخاله ی علیرضاست باید باهاش بری بیرون؟»
عصبانی شدم... دوباره شروع کرد...»
_«نخیر... به من تهمت نزن... چون شب شده بود و تنها بودم نازی خانم گفت برسونم تا حرم...»
خواست چیزی بگه و منو قانع کنه که نتونست و کلافه دستی به موهاش کشید و گفت:_«نمی خوام دیگه با امثال مهدی و این یارو ببینمت... اوکی؟»
خواستم اذیتش کنم. با لبخندی گفتم:_«چرا؟»
_«چون من می گم... شیرفهم شد؟»
ابروهامو بالا دادم و گفتم:_«نه... به هر حال منم باید برای زندگیم یه تصمیماتی بگیرم...»
سرشو آورد جلو و گفت:_«شما قرار نیست همچین تصمیم هایی بگیری... فعلا درستو می خونی و بعدش هر وقت که من گفتم این تصمیما رو می گیری...»
_«اون وقت شما کی باشین؟»
_«خودت می دونی من کی ام... دیدی امروز چه کار کردم... احتمالا فهمیدی و یادت هم هست که با مهدی چه کار کردم...»
خندیدم و گفتم:_«تا سه نشه بازی نشه...»
داشت لحظه به لحظه کلافه تر می شد...
_«یگانه منو اذیت نکن... اوکی؟ گفتم با این یارو نبینمت...»
ابروهامو بالا دادم که گفت:_«اصلا من چرا خودمو اذیت می کنم... می ریم یه جایی رو اجاره می کنیم و اون جا می مونیم... این طوری هم حواسم بهت هست و هم اون یارو مزاحمت نمی شه...»
_«اما اون مزاحم نیست... تو داشتی مزاحم من می شدی...»
_«حالا من مزاحمت شدم آره؟»

romangram.com | @romangram_com