#پرستار_من_پارت_239
_«می دونی بیست روز کرایه ات چقدر می شه؟! اونم الان که نزدیک عیده...»
بدون اینکه به سوالم توجه کنه گفت:_«یه چیز بگم؟!»
با حرص بهش چشم دوختم... منتظر بودم بگه... با یه لبخند خاص گفت:_«با چادر خیلی خانوم می شی...»
تو دلم یه چیزی آب می کردن... کیلو کیلو شکر... قندم به اضافه... سرمو پایین انداختم که گفت:_«اگه مال من بودی نمی ذاشتم هیچ وقت مانتویی باشی...»
سرمو با شدت بالا کردم و با خشم نگاهش کردم... داشت یه جوری نگاهم می کرد... بی توجه بهش زدم به سیم آخر و از جام پا شدم و راه افتادم... صداشو از پشت سر شنیدم. داشت دنبالم می اومد.
_«ای بابا کجا رو کردی؟! وایسا... یگانه صبر کن ببینم... مگه چی گفتم؟»
جوابشو ندادم... تو یه حرکت بازومو کشید... زور داشت دیگه... مثل سیخ ایستادم و همون جوری بهش چشم دوختم... مثل همیشه در برابر حرص خوردنم خندید... گفت:_«خیلی ناز داری می دونستی؟!»
جوابشو ندادم... خواستم برم که دستشو پایین آورد و انگشتاشو تو دستم حلقه کرد... تنم مور مورشد... دستمو محکم گرفت... جوری که با زور زدنم نتونستم ازش فرار کنم... آروم گفت:_«اه بی جنبه آروم بگیر دیگه... ببین همه دارن ما رو چهار چشمی می پان!»
یه نگاه به دور و برم کردم و بی خیال دستم شدم و همراهش به سمت ماشین راه افتادم. نمی دونستم کجا می خواست بره ولی من بدجور گشنم بود... رو بهش گفتم:_«شهاب...»
با لبخند سرشو چرخوند به سمتم و گفت:_«آشتی؟!»
_«من گشنمه...»
با همون لبخند دستمو تو دستش فشار داد و گفت:_«سوار شو...»
به یه رستوران شیک رفتیم...
نشسته بودیم تا برامون غذا بیارن که گفت:_«این پسره کی بود؟»
بهش نگاه کردم که دیدم داره با اخم عمیقی بهم نگاه می کنه... اوه اوه یکی بیاد اینو جمع کنه... بچه ام غیرتی شده بد شکل!!!
_«نوه ی نازی خانم... پسر خاله ی علیرضا...»
romangram.com | @romangram_com