#پرستار_من_پارت_238

_«یگانه... مادر راست می گه... شوهرته؟!»
چشم غره ای به شهاب رفتم وگفتم:_«اِ... بله... راست می گه...»
_«چرا زودتر نگفتی قربونت برم؟! دلم هزار راه رفت... خدا مرگم بده انقدر باهاش بد حرف زدم... بیارش خونه... بیارش تا یه شام بدم بخوره ازش عذرخواهی کنم...»
_«نه ممنون مزاحم شما نمی شیم دیگه. قراره بریم حرم تا نماز صبح .
حالا هرچی من می گفتم نازی خانم اصرار رو اصرار که شهاب رو ببرم خونه اش. ولی به بدبختی راضیش کردم که شام خوردیم و دیگه می خوایم بریم حرم و این حرفا و گوشی رو قطع کردم... شهاب آستین بلوزشو زد بالا... رو بازوش به اندازه یه نخود قرمز شده بود... دلم قیلی ویلی می رفت... الهی یگانه ات بمیره... ببین دست بچه امو چه جوری اوف کردم!
_«دستت طلا... یه یادگاری هم رو دستمون کاشتی...»
خندیدم.
_«بی خود ناز نیا... تا دوساعت دیگه انگار نه انگارچیزی شده... همش می ره...»
_«آهان حتما با اون ناخونای شصت متریت که تا ته فروکردی تو بازوم تا دو ساعت دیگه همش می ره؟!»
_«تقصیر خودته... همش با حرفات تحریکم می کنی... امشب همش چرت و پرت می گی...»
_«خوبه می ذاشتم تا صبح پیرزنه انگ فاحشه رو روت بذاره تموم شه؟!»
_«شهاااب...»
_«نه دروغ می گم... بگو دروغ می گی...»
_«حالا که کار خودتو کردی... تا بیست روز دیگه باید جلوش نقش بازی کنیم.»
_«کی گفته تا بیست روز دیگه اونجا می مونیم؟!»
با چشمای گشاد بهش نگاه کردم... بی خیال گفت:_«می ریم خونه شخصی می گیرم... هتل هم که فراوونه!»

romangram.com | @romangram_com