#پرستار_من_پارت_237

_«خوبی؟! حالت خوبه؟! چیزیت نیست؟! کاری باهات ندارن؟! یگانه بلایی سرت نیارن یه وقت؟! برای چی با پسره رفتی؟! یگانه برگرد مادر... فرار کن برگرد...»
از خنده داشتم منفجر می شدم... نگاهی به شهاب کردم و آروم خندیدم... شهاب اشاره کرد:_«چی می گه؟!»
گوشیمو رو بلند گو گذاشتم و گفتم:_«نه نازی خانوم من خوبم نگران نباشین...»
_«راست می گی مادر؟ خوبی؟ بابک می گفت یه پسره برداشتش و بردش... به جون علیرضا قلبم داشت می ایستاد... کجایی؟ کجایی بگم بابک بیاد دنبالت؟!»
_«نازی خانم لازم نیست آقا بابک بیاد دنبالم...»
با این حرفم داد نازی خانم در اومد.
_«یعنی چی لازم نیست؟؟؟ ببینم اصلا تو باکی هستی؟! چرا نمیای خونه؟؟ آخرِ شبه مادر... اگه چیزیت شد جواب علیرضا چی بدم؟!»
اومدم جواب بدم که شهاب فوری گوشی رو ازدستم قاپید. با چشم غره خواستم ازش بگیرم ولی با دستش مانع شد.
_«الو... حاج خانوم...»
_«شمـــــــــا؟!»
_«حاج خانوم نگران یگانه نباشین پیش منه... جاشم امنه...»
_«پیش تو جاش امنه؟! خوشم باشه... خوشم باشه... دخترای مردمو بلند می کنی بعد می گی جاشون امنه؟! به خدا نذاری بیادا زنگ می زنم به پلیس پدرتو دربیارن...»
شهاب خنده اش گرفته بود و سر تکون می داد... منم اونور هی دست و پا می زدم شهاب گوشی رو بده من ولی زورم بهش نمی رسید... شهاب گفت:_«پلیس برای چی حاج خانوم؟! یگانه خودش خواست با من بیاد...»
_«یگانه غلط کرد... اون شاید عقل نداشته باشه... تو برای چی انقدر بی پدرو مادری؟!»
داشتم از خنده ریسه می رفتم... اون بابک بی شعور معلوم نبود چی به این پیرزن بدبخت گفته بود که انقدر بد برداشت کرده بود... تازه از قرار معلوم بابک خونه هم نبود که لااقل نذاره نازی خانم انقدر تو فهش دادن پیش بره... شهاب گفت:_«بابا زنمه... اومدم دنبالش... گ*ن*ا*هم چیه شما انقدر بد و بیراه بارم می کنین؟!»
قلبم کنده شد... چی می گفت این؟! برگشتم و بازوی شهاب رو یه نیشگون محکم گرفتم... لبشو محکم گاز گرفت و چشماشو روی هم فشار داد... بیچاره از درد داشت به خودش می پیچید و نازی خانوم پشت خط هی به خودش بد و بیراه می گفت... گوشی رو از شهاب گرفتم و گفتم:_«الو نازی خانوم...»

romangram.com | @romangram_com