#پرستار_من_پارت_236
_«قول می دم خوش بگذره برات...»
_«پس... پس نیلو؟!»
خندید و گفت:_«گور پدر نیلو... فعلا پای عشق وسطه!»
چشمامو با شدت انداختم روش... گوشام اشتباه نشنید احیانا... لبخند زد و گفت:_«عشق نفسم...»
نفسمو فوت کردم... جون کن بشی ایشاالله که جون کنم کردی... گفتم:_«حرم رفتی؟!»
_«نه هنوز...»
_«پس پاشو بریم...»
_«نه... بشین تا اذون صبح بعد می ریم...»
تقریبا داد زدم:_«تا اذون صبح اینجــــــــــــــا؟!»
_«عیبی داره؟! نترس گوگولی هواتو دارم... نمی ذارم سرما بخوری...»
به خودش اشاره کرد و چشمک زد... با شیطنت می خندید... منم سرخ شده بودم... چشم غره ای بهش رفتم و گوشیمو برداشتم که به نازی خانم اطلاع بدم... خدایا این یکی رو چیکارکنم؟!
با دو تا بوق نازی خانم فوری گوشی رو برداشت. از صدای نفس زدنش می فهمیدم خیلی نگرانه...
_«الو...»
_«نازی خانوم... سلام...»
_«یگانه... یگانه مادر تویی؟!»
_«بله...»
romangram.com | @romangram_com