#پرستار_من_پارت_235

دیگه داشت حرصمو بالا می آورد... سرخ شده بودم. برگشتم به طرفش... با داد گفتم:_«تو خیلی بی جا می کنی... اصلا به تو چه هان؟! به تو چه؟! کی منی؟! بابامی؟؟ ننمی؟! داداشمی؟! نه هیچ کسم نیستی... من حق زندگی دارم... می فهمی؟؟ تو فکر کردی فقط خودت دل داری؟! تو با نیلو جونت ازدواج کنی من بشینم لاو ترکوندنتونو ببینم؟! منم دل دارم شهاب... چرا نمی فهمی؟؟ منم می خوام مثل یه آدم... یه دخترعادی زندگی کنم... چرا نمی ذاری یه روز نفس راحت بکشم؟! مگه نمی گی واست مثل نفسم؟ مگه نگفتی خواهرتم؟! پس چرا نمی خوای خوش بخت شم؟! چرا اذیتم می کنی؟ به خدا دیگه نمی تونم... نمی تونم تحمل کنم... نمی تونم شهاب... نمی تونم...
بازم گریه... اه ه ه ه... لعنتیا... از هرچی اشکه متنفرم... همش گریه... چی می شد یه بار به جای گریه پیش شهاب بخندم؟! هق هق می کردم... سعی کردم صدامو پایین ببرم و آروم گریه کنم... شهاب هیچی نگفت... ماشین رو کناری نگه داشت و پیاده شد... بیرون رو دید زدم. کنار یه پارک نگه داشته بود... پارک بزرگی بود. نورانی بود و وسطش یه حوض آب بود... شهاب داشت می رفت طرف حوض آب... زود پیاده شدم... اما تا برسم بهش دیگه دیر شده بود... سرشو تا ته داخل حوض فرو برد و بعد چند ثانیه با شدت کشید بیرون... آب از سر و روش می چکید... دویدم سمتش و چادرمو درآوردم... انداختم رو سرش... جیغ زدم سرش.
_«سرما می خوری دیوانه...»
چادرمو پس زد و گفت:_«مهمه؟!»
بلند شد و باز راه افتاد... چادرمو رو دست انداختم و زیرلب گفتم:_«برای تو نیست...»
برگشت سمتم... یه خورده نگاهم کرد و رفت روی چمن های زیر یه درخت دراز کشید... رفتم کنارش نشستم... با موهای خیس خوابیده بود... چشماشم بسته بود... گفتم:_«برای چی اومدی اینجا؟!»
_«کار داشتم...»
_«چیکار؟!»
_«اومدم برای ازدواجم اجازه بگیرم...»
_«از کی؟!»
شهاب جواب نداد... هنوز چشماش بسته بود. ترجیح دادم زیاد کنجکاوی نکنم... گفتم:_«راستی مبارکه ماشینت... حالا متوجه شدم عوض کردی...»
بی توجه به حرفم گفت:_«می خوای بیست روز رو بمونی؟!»
_«اوهوم...»
_«اگه داداش بی معرفتت هم پیشت باشه قبولش داری؟!»
با دهن باز نگاش می کردم.
_«شهااااااب...»

romangram.com | @romangram_com