#پرستار_من_پارت_234

شهاب رفت سمت ماشینش... زود رو به بابک گفتم:_«شما برید خونه... منو ببخشین میام توضیح می دم...»
و به سمت ماشین شهاب پرواز کردم... صدای بابک رو از پشت سر شنیدم که گفت:_«یگانه خانوم گوشیتون...»
برگشتم سمتش... گوشی رو به سمتم درازکرده بود... زود گرفتمش و پریدم صندلی جلو ماشین شهاب... هنوز در رو نبسته بودم که ماشینش عین هواپیما از جا کنده شد...
همین طور با سرعت می رفت... برگشتم پشت سرم... بابک رو که کم کم از دیدم محو می شد می دیدم... هنوز مات ایستاده بود و رفتن ما رو نگاه می کرد... مثل بچه آدم سرجام نشستم... حس می کردم الانه که فاتحمون خونده بشه و... نگاهمو به کیلمومتر شمار انداختم... چشمام گشاد شد داره می ره رو صد و بیست، به جون عزیز خودش، داشت صد بیست رو هم رد می کرد... نگاهش کردم... وای خدا چرا نفهمیدم موهاشو کوتاه کرده! موهای بلندشو پسرونه کوتاه کرده بود... یه ته ریش کوچولو هم پایین چونه اش گذاشته بود... تیپش هم که نگووووو... داشتم غش می کردم... یکی منو بگیره نپرم بغلش... تو اون وضعیت بین مرگ و عشق قاطی کرده بودم و مونده بودم کدومو انتخاب کنم؟؟ با صدایی که از ته چاه در می اومد گفتم:_«یه کم آروم تر برو...»
حتی نگامم نکرد... دستشو برد رو دنده... می دونستم می خواست زیادش کنه... فوری دستمو گذاشتم رو دستش که رو دنده بود... دستش سرد بود... ولی من گرم... دستشو فشار دادم... برگشت نگاهم کرد... خندیدم و گفتم:_«جلوتو به پا...»
نگاهشو بعد یه کم دیگه ازم گرفت و به جلو چشمم دوخت... گفتم:_«حالا سرعتتو کم کن تا دوتامون به درک واصل نشدیم...»
گاز ماشینو کمترکرد... کم کم سرعت داشت نرمال می شد... می خواست دنده رو هم کم کنه... دستمو از رو دستش برداشتم... به ثانیه نکشید دستمو تو هوا قاپید و بازم محکم گرفت و رو دنده گذاشت... بعدم دست خودشو رو دستم و دنده رو کم کرد... بازم برگشتم نگاهش کردم... آروم شده بود... به نسبت چند دقیقه ی قبل حالش بهتر بود... ولی لب و بینیش خونی بود... دستت بشکنه بابک... صورتشو داغون کرده بود... حالا خوبه اون بیچاره از من دفاع می کرد... خیلی نمک نشناسم!!! به تیپ شهاب نگاه کردم... فدات بشه یگانه... تیپ که نزده بود... دخترکش لباس پوشیده بود... بلوز اندامی سورمه ای با شال نخی و تزیینی سفید رنگی دورگردنش... یه شلوار مخمل کبریتی تنگ و ساعت استیلش... آستین های بلوزشم زده بود بالا... موهاشم که می دیدم برق می زنه همه رو شونه کرده بود رو به بالا. فقط چند تا تارش رو پیشونیش افتاده بود... اونم از لختی موهاش بود... روغن هم فراوون پایین می چکید! اوف بازوهاشو ببین افتاده تو این بلوز تنگه... دلبری می کنه ها... به نظرم فقط یه چیز تو تیپش کم داشت... اونم گردنبد استیلی که براش خریده بودم... ای جوووونم... چه جیگری می شه! حرومت بشه نیلوفر... حرومت بشه اگه شهابم مال تو بشه!
_«چیه زوم کردی روی من؟!»
یه کم جا خوردم... سرمو برگردوندم و راست و ریس نشستم... خاک تو کلت یگانه... عین پسر ندیده ها! نه عین خوشگل ندیده ها!!! گفتم:_«هیچی داشتم فکرمی کردم تو که با این تیپ می ری دعوا... پس چه جوری می ری عروسی؟!»
برگشتم نگاهش کردم که واکنششو ببینم... پوزخند زد و گفت:_«تازه رسیده بودم مشهد... عروسی هم که هست... تازه دوماد هم که هستم تیپ برا چی نزنم؟! منتها این شازده جون شما زد تو حالم...»
تودلم صد تا فهش نثار خودم کردم که انقدر قربون صدقه قد و بالاش رفتم... ببین هنوز نرسیده داره نیش می زنه... گفتم:_«تقصیرخودت بود... نمی شد مثل آدم زنگ بزنی؟!»
_«اونجوری نیلوفر می فهمید تیکه بزرگم گوشم بود...»
لبامو جمع کردم و با اخم رو بهش گفتم:_«زن زلیل...»
_«به دست و پا چلفتی بودن شازده شما می ارزه...»
_«انقدر پشت سر اون بیچاره بد نگو... اون اسم داره اونم بابک... فهمیدی بابک؟!»
_«داغ همشون رو دلت می مونه... مهدی رو که یادته؟! هنوز شهاب رو نمی شناسی...»

romangram.com | @romangram_com