#پرستار_من_پارت_233

کنارش هم یه فلش سبز کشیده بود... با کنجکاوی داشتم تو خیابون رو نگاه می کردم که به نسبت خلوت بود. فقط یه سوپری اونطرف خیابون بود. انگار مزاحمه بابک رو سرکار گذاشته بود چون هیچ خبری ازش نبود... نه آدمی... نه ماشینی... هیچی... بابک هم گوشی بدبخت منو برداشته بود و هی باهاش حرف می زد. از صدای دادش می فهمیدم با اون مزاحمه اس... ولی تا دو دقیقه بعدش همه چیز آروم شد... کم کم داشتیم معطل می شدیم و می دونستم یه کم دیگه بگذره همه چی از سر بابک می افته و برمی گرده... زیر لب چند تا ذکرگفتم... انگار داشت به خیر می گذشت. سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم... دلشوره ام داشت کم می شد... صدای جیغ لاستیک های یه ماشین از جا پروندم... برگشتم پشت سرمو نگاه کردم... یه زانتیای سفید وسط راه همین جوری روشن و راهنما زنون در حالی که در سمت راننده اش هم باز بود پارک شده بود... بابک با طرف درگیر شده بود... هم می زد و هم می خورد ولی بیشتر می خورد چون مظلوم بود... از پشت سر طرف رو می دیدم... هرکی بود خیلی زور داشت... عین غول یقه ی بابک رو چسبیده بود... با وحشت پیاده شدم. هر چند بابک ده بار تاکید کرد از جام تکون نخورم ولی نمی تونستم ببینم بابک بیچاره به خاطر من داره کتک می خوره. البته کمم جواب نمی داد حداقل مشت رو می زد تو فک طرف... دوون دوون با اون چادر بلند و دراز رفتم طرفشون... طرف بابک رو به ضرب سیلی گرفته بود.
_«تو غلط کردی... بی شرف... خونتو می ریزم... تو با اون چیکار داشتی هان... می گم چیکار داشتی؟!»
صدای پسره داشت روی مخم سوهان می کشید... صداشو دوس داشتم... ولی...
بابک گفت:_«غلطو تو می کنی که مزاحم دختر مردم می شی...»
بابک یه مشت خوابوند تو صورت طرف... اونم کم نیاورد و به طرفش یورش برد... یقه اش رو گرفت و گفت:_«این دختر مردمی که می گی نفس منه می فهمی...»
نفس... نفس... نفس... یا باب الحوائج... با جیغ رفتم طرفشون... بازوهاشو گرفتم و از روی بابک کشیدمش کنار...
_«ولش کن...»
با چشمهایی گرد شده برگشت طرفم... چشمام اشکی بود... زل زده بودیم بهم... اون ساکت... من ساکت... بابک این میون با نگاه بد منو دید می زد... رو زمین وا رفتم... رو به شهاب گفتم:_«من ازدست تو چیکار کنم؟! داشتی پسر مردم رو می کشتی!»
بابک چشماش گشاد شده بود... شهاب همونجا نشست رو زمین... وسط خیابون... با حرص دستشو کشید روی لب پر خونش و پوزخند زد و به بابک خیره شد... ولی حرفش با من بود.
_«پس تو هم خاطرشو می خوای؟!»
جیغ زدم... وسط خیابون... با گریه گفتم:_«می خوام که می خوام... به تو چه... لعنتی آبرومو بردی... ببین چه بلایی سرش آوردی... من جواب مادرشو چی بدم؟!»
شهاب برگشت و نگاهم کرد... چشماشو انداخت تو چشمم... یا خدا... اینا اشکه توچشماش؟! شاید پیاز خورد کرده... یگانه خفه لطفا... دلم ریخت... چرا این جوری نگاهم کرد؟؟ چرا چشماش خیس بود؟؟؟ نگاه طولانیشو ازم گرفت و بلند شد.
_«نمی دونستم خاطرشو می خوای... وگرنه یه جوری می زدمش که شاکی نشی...»
این چه مرگش بود... بابک انگار تازه به خودش اومده بود گفت:_«اینجا چه خبره؟!»
رو بهش زود گفتم:_«هیچی... هیچی شما خوبین؟!»
_«یگانه خانوم قضیه چیه؟!»

romangram.com | @romangram_com