#پرستار_من_پارت_232
نفس زنون گفت:_«فقط یه گوش مالیِ کوچولوئه... این جور آدما رو باید گوش مالی بدی تا آدم شن...»
_«تو رو خدا برگردین بریم خونه... من الان سیم کارتمو می شکنم می اندازم دور... خواهش می کنم... شما زیادی پیش رفتین ازاین آدما زیادن به خدا...»
_«چرا متوجه نیستین یگانه خانوم؟ اون داشت با بی حیایی اسم شمارو می آورد! هی از شما می گفت و به من فحش می داد... بعد می گین بذارم راحت قِسر در بره؟!»
با این حرف بابک زبونم بسته شد... ضربانم شدت گرفت... نکنه بابک فکر کنه یه وقت من با این مزاحم رابطه ای دوستی چیزی داشتم! پوست لبمو با شدت بیشتری کندم... طعم خون رو حس کردم... جهنم... بیشتر و بیشتر لبم رو جویدم... این چه بدبختی بود نصیبم شد؟؟؟ یا امام رضا خودت کمک کن شر نشه...
بابک ماشین رو روشن کرد و با سرعت زیاد حرکت کرد... دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و قل قل می کرد... گوشیمو هم گرفته بود دستش پس نمی داد... چه غلطی کردم بهش گفتم مزاحم داره!!! حالا اگه کارشون به پلیس و کلانتری کشید من چه خاکی تو سرم کنم! اگه سر بابک یه بلایی بیارن جواب نازی خانم رو چی بدم؟؟؟ اگه اونطرف چند نفر باشن و خدایی نکرده چاقوش بزنن چی؟! با فکر چاقو خوردن تنم لرزید... صحنه ی چاقو خوردن شهاب اومد تو ذهنم... من جیغ می زدم و اون چاقو رو می کشید بیرون و دوباره فرو می کرد... چشمامو بستم... اشکام ریخت... رو به بابک گفتم:_«تو رو خدا... تو رو خدا نرید... اگه یه چیزی بشه من هیچ وقت خودمو نمی بخشم... نازی خانوم منتظرمونه... آقا بابک...»
بابک یهو زد رو ترمز... برگشت رو به من گفت:_«پیاده بشین....»
مات نگاهش کردم... صورتش فوق العاده خشمگین بود... داد زد:_«پیاده شو...»
از جام تکون هم نخوردم... گفت:_«مگه نمی گی می ترسی خب پیاده شو دیگه...»
_«ن... نمی ترسم... م... من نمی خوام اتقاق... اتفاق بدی بیفته...»
گاز ماشینو گرفت... گفت:_«خب پس اگه نمی ترسی بشین تو ماشین تا من حسابمو با یارو تصویه کنم...»
دلم می خواست سرش داد بکشم... هرچی می گفتم هیچی نمی فهمید... انگار خون جلو چشماشو گرفته بود... حقا که مردا وقتی غیرتی می شن شیطون هم حریفشون نمی شه! تا جاده سرخس که بیرون شهر بود نیم ساعت راه بود... کم کم آروم شده بودم ولی بابک همچنان با سرعت می رفت... مزاحمه باز زنگ زد... بابک جواب داد:_«چیه؟!»
_...
_«چرا فهش می دی مرتیکه؟!»
_...
_«خفه شو من نزدیک جاده سرخسم... فقط دعا کن سالم از زیر دستم بیای بیرون...»
گوشی رو قطع کرد و گالکسی بدبختمو پرت کرد رو صندلی کنارش... یه خیابون رو رد کرد و به یه فلکه رسید و وقتی فلکه رو دور زد کنار یه خیابون ایستاد. جلدی پیاده شد و رفت کنار تابلو ایستاد. اول خیابون بودیم. رو بلوار وسطش یه تابلو سفید رنگ زده بود "سرخس"
romangram.com | @romangram_com