#پرستار_من_پارت_229
_«خانومم اجازه نداری با این اسپری داخل بشی... برو وقت بقیه زوارا رو هم نگیر...»
با استیصال نگاهی بهش کردم و از میون دو تا میله ای که برای صف خانوم ها بود اومدم بیرون. یه دختر جلوی آینه ایستاده بود و با دستمال و شیر پاک کن به جون چشمای پر از آرایشش افتاده بود... بالای سرش هم یه خادم دیگه بود... خانوم خادم هی بهش می گفت:_«موهاتو هم بزن تو گلم... ببین چادرتم نازکه... جوراب هم که نداری... ناخوناتو هم که لاک زدی... دخترم این چه وضعِ زیارت اومدنه؟!»
دختره با حرص دستمال رو محکم رو لب های صورتیش کشید و از توی آینه چشم غره ای به خادم رفت... تو دلم صد تا فحش به دختره دادم... بی شعور داشت می دید خادم داره با مهربونی بهش تذکر می ده چشم غره هم به خادم می ره! نگاهمو برگرفتم و از میون زن ها کشون کشون و با زور و هی ببخشید گفتن رفتم بیرون.... الله اکبر اذون رو گفتن... آه کشیدم. می دونستم نمی رسم. رفتم طرف ورودی مردها... تابلو امانات رو دیدم کنار ورودی مردها. یه آقا توی یه اتاقک ایستاده بود و از پنجره وسایل مردمی که صف می کشیدن رو می گرفت و بهشون قبض می داد. دلم می خواست کلم رو بکوبم تو دیوار... با صفی که اینجاست من نماز صبح هم وارد حرم نمی شم چه برسه به نماز مغرب و عشا!!! به اسپری تو نایلون که دستم بود نگاه کردم و بی خیال رفتم طرف سطل زباله. پرتش کردم اون تو و دوون دوون رفتم از یه در ورودی که خلوت به نظر می رسید داخل شدم. خدارو شکر راه به راه گشتم زدن و فرستادنم برم. بدبختانه در صحن آزادی رو که بسته بودن. مجبور شدم راهمو کج کنم و برم صحن کوثر. تازه ساخته بودنش. قبلا که اومده بودم ندیده بودم همچین صحن باصفایی تو حرم باشه. اولش هم یه نمایشگاه بود. به خودم قول دادم روزای بعد حتما برم نمایشگاه رو ببینم. زود خودمو رسوندم به صف نماز و قامت بستم... گور پدر هرچی اسپریه. مهم نماز بود که رسیدم...
بعد نماز یه خورده طبق دفعه های قبل نشستم و خنکی حرم رو تا ریه هام کشیدم. بعدش بلند شدم و رفتم برای زیارت. حدود یه ساعت طول کشید زیارت کردم و زیارت نامه رو خوندم و نمازحاجت. کلا اونجا کار من نماز حاجت خوندن بود! وقتی رفتم بیرون بابک پای ماشین ایستاده بود... سرش زیر بود و داشت با کفشش سنگ ریزه های روی زمین رو جابه جا می کرد...
_«سلام...»
یه کم ازجا پرید. بیچاره بدجور تو فکر بود انگار... با لبخند گفت:_«سلام قبول باشه»
_«از شما هم... معطل شدین؟!»
_«نه منم ده دقیقه است اومدم. سوار شین...»
سوار شدیم و اون این دفعه نه رادیو رو تنظیم کرد و نه آهنگ غمگین گذاشت. ساکت رانندگی می کرد. هنوز تا خونه راه زیادی داشتیم... صدای گوشیم بلند شد... بابک بلافاصله گفت:_«اگه مزاحمه است بدین به من...»
اینم چه از خود راضیه! حالا من یه بار بهت گفتم جواب بده نه این که پیام گیر گوشیم شی دیگه! زود گوشیمو از کیفم بیرون آوردم... با دیدن اسم آرزو نفس راحتی کشیدم و برداشتمش...
_«بله؟؟»
صدای جیغ جیغ کردن و فحش های آرزو تو گوشم پیچید. کلا دوستای من بلد نبودن مثل آدم پشت تلفن حرف بزنن...
_«چه مرگته داد می زنی؟!»
_«مرض داری می گیری؟ داشتم پیشوازتو گوش می کردم...»
_«گمشو... نسناس.... چی می شه یه زیارت قبول و حال واحوال کنی؟ می میری؟»
_«خفه اونو که قبلا بیست بار گفتم... دعام کن شارژم تموم شد... بای...»
romangram.com | @romangram_com