#پرستار_من_پارت_228

_«حالتون خوبه؟!»
سرمو بلند کردم... داشت از تو آینه نگاهم می کرد... سرمو تکون دادم و آروم گفتم:_«خوبم...»
_«می خواین وایسم یه آب بزنین به صورتتون؟!»
_«نه نه ممنون... فقط بریم حرم... من خوبم...»
دیگه چیزی نگفت. من اگه یه وقت یه کسی مثل خودمو این جوری ببینم که با یه آهنگ فرت فرت اشکاش بریزه بلافاصله می گم:_«آخی ناناسی حتما عاشقه!!! حالا این بابک در مورد من پیش خودش چی گفت خدامی دونه!»
نزدیکی های حرم ماشین رو توی یه کوچه پارک کرد و من تشکر کردم و پیاده شدم... راه افتادم که برم صدای بابک رو شنیدم... برگشتم طرفش و اون گفت:_«برگشتن بیایین پای ماشین... با هم برمی گردیم... خوب نیست شب تنها باشین...»
_«ممنون...»
بعدم راه افتادم به سمت حرم... نزدیک غروب بود و حالم گرفته... تو اون وضع هم ورودی شلوغ شده بود و جمعیت خانوما تقریبا صف کشیده بودن... رفتم نزدیک و گوشیمو درآوردم و دست گرفتم. برای وارد شدن به حرم حتما مجبورت می کردن گوشیتو بیرون بیاری و روشن بودنش رو نشون بدی وگرنه محال بود بذارن گوشی رو ببری. داشتم از خستگی هلاک می شدم... دو ساعت با بابک تو بازار رو پا بودیم... دو ساعت هم برای ورود حرم.... خانوما هی صلوات می فرستادن که راه زودتر باز بشه... کم کم جمعیت کم شد و من جلو رفتم... خانوم خادم رو صندلی نشسته بود و زن ها رو از سر تا بررسی می کرد... دستشو جلو آورد و از پشت سرم تا زیر مقنعمه و کلیپس و کمر و پاهام گشت...
_«کیف داری؟!»
_«بله»
کیفمو دادم دستش... درشو باز کرد و یه کم زیر و رو کرد... دیدم چهره اش تغییر کرد... با حرص کمی اسپری ام رو که تازه گرفته بودم رو بیرون آورد و گفت:_«خانوم محترم... بردن لوازم آرایشی و بهداشتی داخل حرم ممنوعه...»
صورتم آویزون شد... گفتم:_«ببخشید من نمی دونستم...»
_«تابلو دم در رو باید می خوندی... ببر بده دفتر امانات...»
_«دفتر امانات؟! کجاست؟!»
_«بیا از این ور برو بیرون... بغل ورودی آقایونه»
_«وای... خیلی شلوغه با هزار بدبختی اومدم داخل... الان نماز شروع می شه...»

romangram.com | @romangram_com