#پرستار_من_پارت_225

حسی که می گفت اون گردنبند رو بخرم بهم غلبه کرد و آدرس همون مغاره دادم... به اون جا که رسیدیم کنار زد و گفت:_«منتظرتون می مونم تا کارتون تموم بشه...»
_«نه ممنون... خیلی زحمت دادم... خودم برمی گردم...»
_«این چه حرفیه؟؟؟ برگشتتون به شب می خوره... منم کاری ندارم... شما با خیال راحت برید کارتون رو انجام بدید... بعد هم اگه خواستید برید حرم می برمتون... خودم هم می خوام برم آخه... مسیرمون هم که یکیه...»
_«آخه...»
_«برید دیگه...»
لبخندی زدم و گفتم:_«ممنونم... زود برمی گردم...»
از ماشین پیاده شد و در ماشین رو قفل کرد و گفت:_«عجله نکنید... من همین دور و ور یه دوری می زنم تا بیاید... فقط شماره ام رو داشته باشید که یه وقت گمم نکنید...»
شماره اش رو گفت و من یه تک به گوشیش زدم... بعدش هم به سمت اون مغازه راه افتادم... اما یه حس بدی توی تک تک سلولام به وجود اومده بود...وجدان درد گرفته بودم... حس می کردم دارم به عشق شهاب خیانت می کنم... اما سعی کردم این حس رو کنار بزنم... چون... چون شهاب مالِ من نبود... اما خب... بالاخره من عاشقش بودم و تا زمانی که رسما مرد یه نفر دیگه نبود حق فکر کردن بهش رو داشتم... عشق و قلبم این حق رو به خودم می داد.
_«آقا ببخشید می شه اون گردنبند استیل رو ببینم؟»
مرده که فکر کنم یادش اومد که یه بار دیگه هم اومده بودم با لحن بدی گفت:_«اگه می خوایش برات بیارمش...»
یه صدا از پشت سرم گفت:_«آقا باید ببینه اگه خوشش اومد می برش... زوری که نیست»
به سمت صدا برگشتم... بابک بود...
گفت:_«ببخشید دنبالتون اومدم»
سرمو انداختم پایین و گفتم:_«خواهش می کنم...»
اون یارو که با این حرف بابک قانع شد که زوری نمی شه چیزی رو فروخت گردنبند رو آورد... گردنبند رو توی دستام گرفتم و لمسش کردم...
شهاب... اگه می دونست چقدر دوسش دارم... سر خودم فریاد زدم:_«اگه می دونست چی می شد؟ جز این که غرورت از بین می رفت؟ فکر کردی میاد می گه چون تو دوسم داری منم عاشقتم؟ کور خوندی خانوم...»

romangram.com | @romangram_com