#پرستار_من_پارت_226

_«همینو می برم آقا...»
کارتمو در آوردم و گفتم:_«کارت خوان دارید؟»
مرده که خوشحال شده بود گفت:_«بله...»
کارت رو بهش دادم که گفت:_«رمزتون؟»
_4803
بعد از اینکه برداشت انجام شد یه فیش و کارتم رو به دستم داد... گردنبند رو هم توی یه جعبه گذاشت و بهم دادش... مثل یه شی گرانبها... هر چند خیلی هم گرانبها بود... توی کیفم گذاشتمش و از مغازه اومدم بیرون... بابک هم دنبالم اومد که گفتم:_«من دیگه این جا کاری ندارم...»
_«پس بریم...»
_«ببخشید... من امروز این قدر بهتون زحمت دادم...»
نگاهی بهم انداخت و گفت:_«اینقدر تعارف نکنید... بفرمایید...»
با هم رفتیم به سمت ماشین و سوار شدیم... جالب اینجا بود که مثل دفعه ی قبل رادیو نگذاشت و یه آهنگ دل نشین مهمون ماشین شد.
"با توام ای دیوونه دل بسته دیگه بونه نگیر
نگاهی کن به آینه ببین شدی ای قلب پیر
از هیچکسی چیزی نخواه نترس از اینکه بی کسی
غرق سعادتم بدون همین که مونده نفسی
گذشته و می گذره این عادت زندگیه
تنها که نیستی با منی تازه مگه باشی چیه؟

romangram.com | @romangram_com