#پرستار_من_پارت_224

گوشی رو ازم گرفت و ماشین رو یه گوشه نگه داشت... اوه چه به قوانین اهمیت می ده و موقع رانندگی با تلفن صحبت نمی کنه... دکمه ی اتصال رو زد و گفت:_«بله؟»
_...
_«شما تماس گرفتید؟»
_...
_«به شما مربوط نمی شه من کی ام؟؟ چرا مزاحم می شید؟»
_...
_«لطفا دوباره زنگ نزنید آقای محترم... وگرنه از یه راه دیگه وارد می شم...»
_...
_«شما اسمتون رو بگید...»
_...
_«پس متاسفم... یک بار دیگه تماس بگیرید من می دونم و شما...»
گوشی رو قطع کرد و دستم داد و گفت:_«اگه دوباره زنگ زد بهم بگید...»
سرمو با حالت شرمگینی انداختم پایین و گفتم:_«بهتون زحمت دادم... معذرت می خوام...»
و بعد با لحنی که تشکر ازش می بارید ادامه دادم:_«واقعا ممنونم...»
ماشین رو روشن کرد و در همون حالی که داشت راه می افتاد گفت:_«زحمتی نیست... خواهر علی یه جورایی دخترخاله ی منم می شه...»
لبخند آرومی به این حرفش زدم و رومو به سمت پنجره برگردوندم که گفت:_«کدوم پاساژ می خواین برین؟»

romangram.com | @romangram_com