#پرستار_من_پارت_223

کلافه شدم و دکمه ی پاسخ رو زدم و گفتم:_«بله؟»
_...
_«بفرمایید؟»
_...
تنها صدایی که می اومد صدای ماشین و رفت و آمد بود... از یه جای شلوغ تماس گرفته بود...
_«شما کی هستید؟»
_...
نه... مثل این که نمی خواست حرف بزنه... گوشی رو که قطع کردم بابک گفت:_«مزاحمه؟»
چاره ای جز جواب دادن نداشتم...
گفتم:_«نمی دونم... از صبح زنگ می زنه... شاید آنتن نمی ده و خطا خراب شدن...»
_«اگه اشکالی نداره این بار اگه زنگ زد بدین من جواب می دم... شاید قصد مزاحمت داره...»
یه ذره خوشحال شدم از این که ممکن بود از شر این مزاحم خلاص بشم... برای همین گفتم:_«نه چه اشکالی... چشم...»
پس بابک خان هم مثل پسرخاله اش خیلی غیرتی بود...
بعد از یکی دو دقیقه دوباره گوشیم زنگ خورد...
بابک گفت:_«می شه گوشی رو لطف کنید؟»
_«بله... ممنون... بفرمایید...»

romangram.com | @romangram_com