#پرستار_من_پارت_222
_« آخه چطوری گردنبند رو بهش بدم؟ به چه مناسبت؟»
_«خب... خب... برای عروسیش با نیلو»
با این فکر لبخند غمگینی زدم و از جا بلند شدم تا آماده بشم و برم بیرون یه حالی عوض کنم...
مانتوی مشکی با شال توسی رنگ زدم و چادرم رو پوشیدم... دو دلیل داشت... یکی برای این که این جا غریبم و تنها... دوست ندارم مشکلی برام پیش بیاد..... یکی دیگه هم برای این که اگه رفتم حرم چادر همراهم باشه... از اتاق رفتم بیرون که دیدم نازی خانم و بابک (چه زود پسرخاله شدم... نه نه دختر خاله) توی هال نشسته بودن و چای می خوردن... چقدر اینا چای می خورن؟! بعد از این فکرای مزخرف به حرف اومدم و گفتم:_«نازی خانم اگه ایرادی نداره من برم یه دوری توی شهر بزنم...»
_«کجا می خوای بری عزیزم؟»
_«شاید به چند تا از بازارها سر بزنم... بعدش هم برم حرم و بیام...»
رو به بابک گفت:_«پسرم پاشو برو برسونش...»
بابک برای اولین بار بهم نگاه کرد و گفت:_«چشم...»
اومدم اعتراض کنم که نازی خانم گفت:_«عزیزم تو هیچ جا بلد نیستی یه وقت گم بشی من جواب علیرضا رو چی بدم؟ بعدشم چقدر پول تاکسی بدی... حداقل یه طرفش رو بابک می رسونتت...»
چاره ای نداشتم... اونم بلند شد تا بره لباس بپوشه...
گفتم:_«آخه این طوری که من شرمنده می شم...»
_«دشمنت شرمنده دخترم... اگه رفتی حرم برای ما هم دعا کن...»
جلو رفتم و گونه اش رو ب*و*سیدم و گفتم:_«چشم... حتما... پس فعلا خداحافظ»
_«خدا یار و همراهت دخترم... به سلامت بری و بیای...»
لبخندی زدم و رفتم بیرون... دمِ در کفش های اسپرت آدیداس مشکیمو پام کردم و منتظر شدم تا بیاد... بعد از یکی دو دقیقه اومد و همون جوری که سرش پایین بود گفت:_«بفرمایید...»
و درو باز کرد و به سمت پراید نوک مدادیش رفت... منم پشت سرش راه افتادم... توی ماشین نشستیم... بعد از اینکه کوچه رو گذروندیم ضبطش رو روشن کرد و گذاشت روی موج اف ام... صدای رادیو رو کمی زیاد کرد... برام جالب شده بود که جوونی به سن اون رادیو گوش می ده... با صدای گوشیم از اون افکار خلاص شدم... دوباره زده بود ناشناس... بار اول رد دادم و خواستم گوشی رو توی کیف بذارم که دوباره زنگ خورد...
romangram.com | @romangram_com