#پرستار_من_پارت_221

_«اوووم... یه چیزی بیار دیگه...»
_«خیلی پرویی... باشه بابا یه چیزی میارم... چه خبر تهران؟»
_«اوووو یه جور می گی انگار رفتی آفریقا... هیچی... خبر کجا بود تو این تحریم ها؟»
خندیدم و گفتم:_«چرا چرت و پرت می گی؟»
_«به تو ربطی نداره... اون جا راحتی؟»
_«آره... مامان بزرگ علی خیلی خانوم خوبیه... خیلی دوست داشتنیه»
_«ببینم پسر مسر اون جا نیست تورش کنی؟»
خندیدم و گفتم:_«حیا رو خوردی یه آبم روش...»
بعدش با خنده ادامه دادم:_«چرا اتفاقا یکی هست...»
_«واقعا؟ چند سالشه؟ خوشگله؟»
_«چه می دونم بابا...»
_«البته می دونم تو بی عرضه ای... اون شهابم که زده عاشق و کورت کردی هیچ کسی رو نمی بینی... کاری نداری؟»
_«بی ادب... نه... سلام برسون به بچه ها... بای بای...»
_«خداحافظ»
گوشی رو که قطع کردم دوباره به فکر افتادم... با حرف زدن راجع به سوغاتی به یاد اون گردنبند افتادم... خیلی دوست داشتم بخرمش برای شهاب... وقتی اونو با گردنبند تصورش می کردم دلم قیلی ویلی می رفت... به خودم تشر زدم:_«خیلی گرون بود...»
اما خب مسلما شهاب لیاقتتش رو داشت...

romangram.com | @romangram_com