#پرستار_من_پارت_220

_«مرض داری مزاحم می شی؟!»
_...
_«خدا ایشالله دم عیدی شفات بده سر دست ننت نمونی...»
یه لحظه حس کردم صدای خنده شنیدم... البته فقط تو یه ثانیه بود... اونم خنده ریز و آروم ولی خیالاتی هم ممکنه شده باشم... دیدم هنوز لاله... قطع کردم و گوشیمو خاموش کردم... ببین بعضیا چه جوری وقتشونو می گذرونن!
طرفای ساعت هفت بود و من هنوز توی خونه بودم... رو به روی پنجره نشسته بودم و داشتم فکر می کردم... بازم به چیزای قدیمی... به خونه... به تهران... به شهاب... شهاب... مسخره بود که داشتم به عشق یه نفر دیگه فکر می کردم... به عشق نیلوفر... به مرد نیلوفر فکر می کردم و از خدای خودم خجالت نمی کشیدم... تعجب کردم از این که دیگه بغضی نبود... دیگه هیچی نبود... دوباره و دوباره یه جمله توی ذهنم نقش بست.
" گاهی اونقدر غم داری که اشکات یاری نمی کنن"
این جمله رو با تک تک سلولای بدنم حس می کردم...
ولی از یه چیز حرص می خوردم... این که شهاب گفته بود که تو مثل خواهرمی و حاضر نشده بود یه زنگ بزنه حال خواهرش رو بپرسه... ته نامردی بود... حداقل برای منی که اونقدر کمکش کردم...
به خودم جواب دادم:_«یگانه بس کن... تو به خاطر این که خانواده اش لطف به اون بزرگی بهت کردن و نذاشتن توی خیابونا بمونی راضی شدی بهش کمک کنی... تو و اون یر به یر شدید... هیچ حسابی با هم ندارین... اونا به تو کمک کردن و تو به اونا... تموم شد.»
با صدای زنگ گوشیم از اون حال و هوا در اومدم...
شماره ی آرزو بود.
_«چه عجب یادی از ما کردی!»
_«کوفت... چه خبرا؟ به جای ما دعا کردی؟»
_«نه هنوز نوبت خودمه... روزای آخر براتون دعا می کنم...»
_«خیلی خسیسی... سوغاتی چی برامون میاری؟»
_«چی می خوای؟»

romangram.com | @romangram_com