#پرستار_من_پارت_219
_«وایــــــــــــی... دست و پنجه اتون درد نکنه چه بویی راه انداختین...»
_«وظیفمه دخترم... کاری نکردم...»
_«ممنون... سفره رو بندازم...»
_«آره عزیزم بنداز...»
سفره رو وسط سالن انداختم. سبزی و دوغ و ماست رو هم گذاشتم. نازی خانم داشت برنج رو می کشید. منم بشقاب خورشت خوری رو برداشتم... خورش بادمجونای تو قابلمه رو کشیدم... اومدیم سرسفره. نشستم و قاشق اول با شوق پر کردم و یه بسم الله گفتم... قاشق رو نزدیک دهنم بردم که صدای زنگ موبایلم بلند شد... ببین چه موقع به آدم زنگ می زدن! سر ظهرآدم می خواد یه کوفتی بخوره نمی ذارن! حدس زدم حتما باید آرزو و صدف باشن. جز اونا کسی بلد نبود از این کرما بریزه... با یه ببخشید بلند شدم و رفتم تو اتاق... روی گوشیمو نگاه کردم... نوشته بود "ناشناش"
هر کی بود یا از دیبیت کارت بود یا مخابرات !
اول خواستم بر ندارم ولی بعدش دیدم قطع کرد و دوباره زنگ زد برداشتم.
_«بله؟!»
_...
_«بله؟!»
_...
_«الو؟!»
_...
صفحه گوشیمو نگاه کردم... نه قطع شده بود و نه حرف می زد... قطع کردم و گوشی رو گذاشتم کنار عکس شهاب... اومدم برم بیرون که بازم زنگ خورد... ای بر پدرِ هرچی مزاحم بی وقته !
_«بله؟!»
_....
romangram.com | @romangram_com