#پرستار_من_پارت_218
_«قیمتش هم... 156 تومنه... شما خریدار باشی تخفیفم داره...»
گوشام سوت کشید... چند؟؟؟؟؟؟؟ صد و پنچاه و شش هزار تومن یا ریال؟! آهان اونوقت فروشنده میاد با ریال واسه تو قیمت می گه؟؟؟ اجزای صورتم آویزون شد... لعنتی خیلی گرونه.... من کل پولم پونصد تومنه! اونم از صدقه سر آقای کیانی... اگه بخوام ده، بیست روز این جا باشم کفاف می ده؟! اگه اینو بخرم پول کم نمیارم؟! اصلا شاید خواستم با نازی خانم کرایه خونه حساب کنم!!! وای نه این جوری تهرانم نمی تونم برم! گردنبد رو گذاشتم رو پیشخون و گفتم:_«ممنون»
و اومدم بیرون... صدای غرغر کردن زیر لب مرد رو می شنیدم. دلم می خواست بخرمش، کاش می شد... بی خیال... دیگه حوصله گشتن نداشتم. گشنه ام بود و با دیدن رستوران های کنار خیابون که تو ویترینشون یه مرغ و یه عالمه گوشت قرمز رو به سیخ کشیده بودن... با اون گشنگیم داشتم حال به حال می شدم. مرغ و گوشت ها با سیخ چرخ می خوردن و سرخ می شدن و البته یه عالمه روغن ازشون می چکید... اه چندش! مردمم می رفتن می خوردن... اوه چه جوری دل می کنن از این جور جاها غذا می خرن! منم چه پاستوریزه ام! رفتم کنار خیابون خیابون ایستادم. تازه باید سوار ماشین می شدم و می رفتم پنج راه بعد دوباره از اونجا ماشین می گرفتم و تا خیابون گاراج دارها می رفتم .اونجا پیاده می شدم و توکوچه ها رو دیگه خودم طی می کردم! خونه این نازی خانمم فیلم بودا... نمی شد نزدیک حرم خونه بگیری ما انقد زجر کش نشیم!!! به تابلو نصب شده سرکوچه نگاه کردم... نواب صفوی پنج... زیرش یه قاب عکس بزرگ بود ازعکس های دختر کوچولو و پسر از بزرگ تا کوچیکش... روبروی قاب عکس یه عکاسی بود و دوتا پسر جوون توش کارمی کردن یکی داخل بود و یکی با یه قاب کوچیک تر دستش یه ریز داد می زد:_«عکس... عکس بگیرم براتون... خانم عکس بگیرم... عکس فوری... آقا برای بچه اتون عکس نمی خوایین؟؟؟ بدو بیا عکس... عکس یادگاری...»
بی حوصله سرمو چرخوندم... اینم چه حال خجسته ای داشت! کلا مشهد رو می گرفتی از سر تا پاش از این مغازه ها و عکاسیا جوول می زدن! یه تاکسی جلوم ایستاد و راننده اش گفت:_«کجا می ری خانوم؟!»
ترسیدم... من تنها بودم... به راننده نگاه کردم. سنش پیر می زد، بهش نمی اومد بد باشه... اگه بلندم کنه چی؟! خفه شو یگانه از زیارت اومدیا... به گمبد امام رضا نگاه کردم و ازش خواستم حفظم کنه! تنهایی... من... تو اون شلوغی و نزدیک عید واقعا خطرناک بود! رو به راننده گفتم:_«تا پنج راه چقدرمی گیری ببریم؟!»
_«پنج راه؟؟؟ آبجی راه ها شلوغه... از این ور بسته اس... باید از تو کوچه پس کوچه های پشت بازار رضا پیاده بری... زودتر از ماشینم می رسی والله...»
_«ولی من صبح با یه راننده دیگه اومدم... از پنج راه آوردم...»
_«خب صبح هنوز بسته نبود... همین دو ساعت پیش راه طبرسی رو بستن...»
اینم از شانس ما... می ترسیدم بگم جایی رو بلد نیستم... گفتم:_«ای بابا... یعنی هیچ راهی نیست؟»
_«چرا راه که هست ولی کرایه ات زیاد می شه...»
_«باشه... هرچی باشه می دم...»
_«از زیر گذر حرم می شه رفت... باید دور بزنم... پنج تومن خوبه؟!»
قبول کردم و سوار شدم... باز از کرایه های دربستی تهران که بدتر نبود!
راننده با اون پیکان درب و داغون سفید هم چین از زیر گذر حرم تند می رفت که از ترس داشتم سکته می کردم... به بیرون چشم دوختم... وای خدا جونم... حتی زیر گذر حرمشم قشنکه... نورانی نورانی... پر از چراغ بود و خلوت... ماشین کم عبور می کرد... کنار یه قسمت از زیرگذرهم یه آبشار بزرگ خوشگل بود... با یه حوض دایره ای پایینش... شیشه رو دادم پایین... یه صدای خاصی می اومد... نمی تونم توصیفش کنم... یه جای جالبی بود... صدای شرشر آب و سکوت اونجا یه حس تازه رو بهت منتقل می کرد... نسیم خنکی خورد تو صورتم... چقدر باحال بود عین یه تونل! حیف که زود تموم شد و وارد خیابون شدیم... تا بیست دقیقه تقریبا تو خیابونا و کوچه پس کوچه ها منو گردوند تا بالاخره سرپنج راه پیاده ام کرد... کرایه رو حساب کردم و از اونجا دیگه زود دویدم سمت ایستگاه اتوب*و*س... خدا رو شکر به خاطر شلوغی اتوب*و*س بود... بی خیال شلوغی و هوای گرم ظهر شدم و سوار شدم. اما مثل همیشه دم در ایستادم تا به محض ترمز بپرم پایین. تا برسم خونه نازی خانم هلاک بودم... هم از گشنگی و هم از تشنگی !
زنگ رو جوری زدم که نازی خانم بیچاره هول کرده بود... فکر می کرد یه اتفاقی چیزی واسه ام افتاده... واسه ام اول یه شربت خنک آب لیمو و بیدمشک آورد که باعث شد لیلا خانم یادم بیاد... هی چه زود دلتنگشونم... از نازی خانم تشکر کردم و همه ی شربت رو یهویی دادم بالا... نازی خانم هم رفت ناهار بکشه. مقنعه و چادرمو درآوردم و رفتم تو اتاق... مانتومو از تنم با حرص کشیدم بیرون... اه... نزدیک بهار و هوا انقدر گرم! دستمو بردم زیر موهای عرق کرده ام و چند بار تکونشون دادم که خنک بشن... باید عصر حتما می رفتم حموم... بوی سگ گرفته بودم... البته دور از جون!
چون این دفعه می دونستم بابک نمیاد دیگه راحت با یه بلوز آستین کوتاه و شلوار راحتی مشکیم بدون روسری رفتم کمک نازی خانم...
romangram.com | @romangram_com