#پرستار_من_پارت_217
_«آهان... خب باشه هر جور راحتین... پس من برای ظهر غذا می پزم بعد می رم خب؟!»
_«بهت گفتم دفعه اول همه چیز به عهده من... روزای بعد تو...»
_«چشم... دستتون طلا»
بعد نیم ساعت بلند شدم رفتم آماده شدم و با نازی خانم خدافظی کردم و اومدم بیرون...
*****
وقتی رسیدم... ایستادم و سلام دادم... نزدیک اذان بود و در صحن داشت بسته می شد... مردم بدو بدو داشتن به سمت در کوچیک چوبی صحن آزادی هجوم می بردن تا برن برای نماز... یکی از خادم ها با اون پالتوهای بلند مشکی و با یه اسفند دود کن خیلی خوشگل و بزرگ به شکل عصا ایستاده بود دم در... هرکی که رد می شد دستشو می گرفت روی دود اسفند و به صورتش می کشید و بعد هم می رفت داخل... منم راه افتادم... زود خودمو به خادم رسوندم و دستمو روی دود اسفند گرفتم و بعدم کشیدم به صورتم... وای خدا جونم... بوی عشق می داد... بوی اسفند بود اما یه اسفند خاص... دستم بوی بهشت گرفته بود... تا حالا هم چین بویی رو هیچ وقت حس نکرده بودم... حتی از گلاب هم خوشبو تر بود... سلام دومم رو رو به ایوون طلا دادم...
بعد نماز یه خورده نشستم تا خلوت بشه... معمولا بعد از نماز جماعت های توی حرم همیشه صحن ها شلوغ می شد... چون ظهر بود فرشهای قرمز زیر آقتاب داغ شده بود نمی شد تحمل کنی... یه زیارت نامه از اون جلد سبزها که دست همه بود برداشتم و رفتم یه گوشه صحن زیر سایه نشستم... بعد نیم ساعت وقتی زیارت نامه رو تموم کردم رفتم داخل و تو اون شلوغی به زور خودمو یه کناری کشوندم. نماز زیارت خوندم... دوباره مناجات... دوباره خدا... دوباره امام رضا... این دفعه نمی شد اشکامو نریزم... هرجا بخوای اشکاتو پنهون کنی اونجا نمی شد... خود به خود می ریزن رو گونه هات... خود به خود حالت دگرگون می شه... زیارتمو کردم و رفتم بیرون... هرچند دل کندن از اون ضریح وحرم خنک و بوی گلابی که تو صورتت می خورد سخت بود... کفشامو تو دست گرفتم و از صحن آزادی اومدم بیرون... همیشه صحن آزادی رو بیشتر از همه صحن ها دوست داشتم. وقتی از توی تلوزیون صحن آزادی رو می دیدم دلم برای ایوون طلاش غش می رفت. حالا که خودم اومده بودم و با چشمای خودم می دیدم فکرمی کردم خوابم. نمی شه منکر این بشی که بهت آرامش نمی ده... بهترین مکان برای آرامش بود!
تا دم در خروجی رفتم و برگشتم سمت حرم... گنبد طلایی و بزرگش اومد تو چشمم... دستمو رو سینه ام گذاشتم و سلام دادم... هنوزم چشمام خیس اشک بود. با نگاهی غمگین از گنبدش چشم برداشتم و رفتم بیرون. ساعت رو نگاه کردم. هنوز دیرم نشده بود. چادرمو از سرم در نیاوردم... چون تنها و تو شهر غریب بهترین محافظ یه دختر مثل من بود... چادر مشکی بهم می اومد... همین طور که سفید بهم می اومد... ولی خب من بودم دیگه... خوشم نمی اومد نمی پوشیدم... ولی بهش احترام می گذاشتم. به نظرم مقدس بود... یهو یاد شهاب افتادم... دلم گرفته بود... دیگه با یادآوردی مجددش داشتم منفجر می شدم... یادمه وقتی با چادر نماز می دیدم... می ایستاد و تا چشماش یاری می کرد با لبخند نگاهم می کرد... منم طبق همیشه دِ فرار!
راه افتادم و تو شلوغی و مردم قدم زدم... مغازه ها پر زرق و برق بود... چشم آدمو می گرفت. یادمه وقتی با مامان اومدم مشهد همش به مامانم می گفتم:_«مامان مامان از اینا... از اینا... از اون... از اونم می خوام... اینم برام بخر... بخر مامان...»
مامان مهربونم تا اونجایی که وسع مالیش می رسید دلمو نمی سوزوند و می خرید... چه روزایی داشتم و الان چه روزایی! بی اختیار چرخ می زدم و نگاه می کردم. حوصله خریدن نداشتم ولی یه چیز چشممو گرفته بود. یه گردنبد استیل پسرونه... واسه کی یگانه هان؟! واسه شوهر نیلوفر؟! واسه عشق نیلوفر؟! واسه صاحب نیلوفر؟!
خودم سر خودم داد زدم:_«واسه هرکی... واسه شهاب... من می خوام براش بخرم... خودم می اندازم گردنش... اگه ندیدی خودم آویز گردن خوشگل و برنزش کنم!!! این گردنبند استیل تو گردن برنزش برق می ده... تییپش که جدیدا منو دیوونه می کرد... اگه گردنبندش رو هم بندازه... از تصورش دلم داشت خودشو تیکه تیکه می کرد.
_«آقا این گردنبد چنده؟!»
_«کدوم؟! این؟!»
_«نه نه... سه تا اون ور ترش... آها خودشه»
_«این کار ترکیه است...»
فرشنده گردنبد رو آورد... گذاشت رو پیشخون جلوم... گرفتم تو دستم و نگاهش کردم... چقدرخوشگل بود... صدای فروشنده رو شنیدم.
romangram.com | @romangram_com