#پرستار_من_پارت_216

خندید... دستمو گرفت وگفت:_«وقتی خواهر علیرضایی یعنی دختر منم هستی... این دفعه رو من برات میارم... دفعه های بعد خودت...»
لبخند زدم و اون دستشو به زانوش گرفت و با یا علی بلند شد و رفت... بابک نبود و این منو خوشحال می کرد... بودنش توی خونه انگار باعث ناراحتی من و خودش بود... نه بهتره جملمه امو اصلاح کنم.
"بودن من، توی اون خونه باعث ناراحتی دوتامونه..."
صدای نازی خانم رو شنیدم که از تو آشپزخونه داد زد:_«یگانه مادر لباس و روسریت رو دربیار و راحت باش... بابک رفته سرکار تا شب برنمی گرده...»
_«چشم... ممنون...»
آخیش... عشقه آزادی... تونیک و شالمو پرت کردم کنار...نازی خانم هم با یه ظرف میوه اومد کنارم نشست ...
_«دستون درد نکنه...»
کارد میوه خوری و بشقاب رو گذاشت جلوم و گفت:_«کاری نکردم عزیزم... بخور...»
_«چشم ممنون...»
نشست کنارم... یه دونه سیب برداشتم و شروع کردم به پوست کندن... اونم زوم کرده بود روی من و با لبخند نگاهم می کرد... انگار حالا عشقشو دید می زنه... خنده ام گرفت... گفت:_«صبح حالت خوب نبود... بهتر شدی؟!»
اول یه کم با سکوت نگاهش کردم و بعد گفتم:_«بله... خوبم... آقا خودش هوای زائراشو داره... اینجا ناراحتی معنا نداره...»
_«خوشم میاد همه چیز رو خوب تفسیر می کنی... از همه حرکات و رفتارت می شه بفهمی زن زندگی می شی...»
خندیدم... بازم گفت:_«نمی خوام فوضولی کنم مادر... ولی اگه اون که عکسش تو اتاقه... مرد زندگیت باشه از قیافه اش معلومه جوون لایقیه... به هم میاین...»
همونی که پیش بینی کرده بودم... فقط سرمو زیر انداختم و چیزی نگفتم... سیب رو تکه تکه کردم و جلوش گرفتم... یه تکه برداشت و گفت:_«برای این که بگم باهات راحتم برداشتم...»
چه خوب که همه چیز یادش می موند و همه ی اخلاقمو درک می کرد... حالا دو تا مامان داشتم... لیلا خانم و نازی خانم... مامان خودمم... دیگه مامان من نیست ولی همیشه می پرستمش... دلم داشت باز می گرفت... زود سرمو چرخوندم سمت نازی خانم و گفتم:_«تا یه ساعت دیگه می خوام برای نماز ظهر برم حرم شمام میایین؟!»
_«برو مادر... من پا ندارم این همه راه رو بیام... راهمون دوره فقط هر جمعه بابک با ماشینش میاد می برتم...»

romangram.com | @romangram_com