#پرستار_من_پارت_215
_«پس تو چرا ناراحتی دخترم؟ خیلی غم داری... اینو از چشمای پف کردت می فهمم...»
قطره اشکی ناخودآگاه از چشمم اومد پایین که گفت:_«گریه کن عزیزم... گریه کن تا خالی بشی... هیچی بهتر از گریه نیست... گریه کن دخترم...»
با این حرفش انگار که تحریکم کرده باشه بلند زدم زیر گریه که دستی به سرم کشید و سرمو روی پاش گذاشت... بوی گلاب می داد... میون گریه لبخندی زدم... بوی لیلا جون رو می داد... بوی مادری که بوش یادم نیست...»
با صدای در از جام پریدم... نازی جون گفت:_«آروم شدی مادر؟»
_«آره بهترم... مرسی... می شه برم استراحت کنم؟»
_«برو دخترم... برو...
استکان چایم رو برداشتم و به اتاقم رفتم... بعد از خوردن چای تلخم توی جام دراز کشیدم و به سرعت خوابم برد...
نمی دونم چقدر خوابیدم که با خواب شهاب پریدم بالا... چند دقیقه همین طوری به دیوار زل زده بودم... لعنتی تو خواب هم دست از سرم بر نمی داشت! سرمو تکون دادم و بلند شدم یه تونیک مشکی و با شال همون رنگ انداختم رو سرم و رفتم بیرون. نازی خانم روبروی تلوزیون نشسته بود و سرشو جلو برده بود با دقت زل زده بود به تلوزیون. انگار یه چیز عجیب قریب می بینه، از حالتش خنده ام گرفته بود...
_«سلام...»
نگاهشو از تلوزیون برداشت و با لبخند گفت:_«سلام به روی ماهت مادر... بیدارشدی؟!»
نگاهی به ساعت انداختم... اوه اوه دو ساعت خر و پف می کردم... با خجالت گفتم:_«زیاد خوابیدم؟!»
_«نه مادر دیشب تا صبح بیدار موندی، حق داشتی... بیا بشین یه چیز بیارم بخوری...»
_«نه شما بلند نشین... بگین خودم می رم میارم...»
تودلم گفتم:_«الان می گه ما یه خنده بهش کردیم اینم چه زود پسرخاله شد!»
گفت:_«خدا مرگم بده... تو مهممونی... مهمون که پذیرایی نمی کنه...»
_«نه نازی خانم... مهمون کجا بوده؟؟ من دوست دارم باهاتون راحت باشم... فکر کنین دخترتونم...»
romangram.com | @romangram_com