#پرستار_من_پارت_214
*****
با صدای خانومی به خودم اومدم.
_«خانم حالت خوبه؟»
_...
_«حالت خوبه دخترم؟»
با بی حالی سری تکون دادم که دوباره از چشمم اشک اومد... لیوان آبی رو به لبم نزدیک کرد و گفت:_«یکم از این بخور... رنگت پریده... حتما فشارت افتاده... بخور دخترم...»
چشمامو کمی بیشتر باز کردم و به خانم چادری روبروم خیره شدم... دهنم رو باز کردم و کمی از اون مایع شیرین رو خوردم...
زیر لب تشکری کردم و از جام بلند شدم... از اون جا اومدم بیرون و دنبال دستشویی گشتم... بعد از کلی گشتن و تاب خوردن پیداش کردم... صورتمو با آب یخ شستم که همین هم باعث شد به خودم بلرزم... هوا هم هنوز کمی تا قسمتی سرد بود... به چشمام توی آینه نگاه کردم... زیر چشمام پف کرده بود... غمی که توش بود رو حتی خودم هم حس می کردم... غم توشون فریاد می زد... وقتی که اذان صبح گفت نمازم رو خوندم و بعد از نماز برای این که دیگه اصلا نمی تونستم روی پا بایستم دربست گرفتم تا برم خونه و کمی استراحت کنم و بعد دوباره برگردم... به خونه که رسیدم خجالت کشیدم زنگ رو بزنم... آخه نمی گن صبح به این زودی تو از کجا پیدات شد؟ البته شب قبلش به نازی خانم گفته بودم که شب رو توی حرم می مونم... توی همین فکرا بودم که در باز شد و همون پسره جلوم سبز شد... اسمش چی بود؟ ها بابک... سلامی کردم که اونم جواب داد و سر به زیر گفت:_«دارم می رم نون برای صبحانه بگیرم...»
سری تکون دادم و خواستم بگم به من چه که به خودم تشر زدم.
" این چه طرز فکر کردنه بچه... پسر به این سر به زیری و خوبی"
از کنارم رد شد و منم به داخل رفتم... خواستم درو روی هم بذارم که آروم گفت:_«درو ببندید کلید دارم...»
درو بستم و رفتم داخل... صدای نازی خانم اومد که گفت:_«قبول باشه مادر...»
رفتم توی سالن و سلام کردم که گفت:_«ماشاالله... با این چادر مثل یه تیکه ماه شدی عزیزم... بیا یه چای برات بریزم خستگی از تنت در بره... هر چند زیارت که خستگی نداره... زیارت آدمو آروم می کنه... از هزار تا دوا و قرص بهتره... آدم دلش سبک می شه...»
بعد از گفتن این حرفا رفت توی آشپرخونه... منم اینقدر خسته بودم که حال تعارف کردن نداشتم... بعد از دو دقیقه با یه استکان چای اومد و گفت:_«بیا عزیزم... بیا این جا پیشم...»
لبخندی زدم و رفتم پیشش نشستم که ادامه داد:_«چرا اینقدر غمگینی؟ از خواهر علیرضا بعیده که ناراحت باشه... ماشاالله این پسر بمب شادیه... هیچ وقت غم نداره... بزنم به تخته... ایشاالله صد سال همین طوری بمونه...»
لبخند تلخی زدم و گفتم:_«آره علیرضا خیلی خوبه... نمی ذاره کسی ناراحت باشه...»
romangram.com | @romangram_com