#پرستار_من_پارت_213
_«قربونت برم گلم... جای ما هم زیارت کن و فیض ببر...»
_«چشم... به همه سلام برسونید...»
_«عباس آقا هم سلام می رسونه...»
هه... منظور من از همه عباس آقا بود و یه نفر دیگه... منظور من شهاب هم بود... اما شهاب بهم سلام نرسوند... به این فکر خودم جواب دادم:_«خب شاید خونه نباشه»
_«باشه لیلا جون... فعلا کاری ندارید؟»
_«نه عزیزم... خوش بگذره خانومی... فعلا»
_«خداحافظ»
بعد از قطع کردن تلفن به این فکر کردم که آقای کیانی بهم پول داد و گفت:_«دوست ندارم دخترم بره شهر غریب و دستش خالی باشه...»
هر چی سعی کردم راضیش کنم که پول دارم نشد که نشد... جوابش فقط یه چیز بود:_«مگه من می ذاشتم نفسم اینطوری بره مسافرت که بذارم تو بری؟؟ مگه تو فرقی با نفس داری؟»
با یادآوری این حرف لبخند تلخی زدم... نفس... همه توی اون خونه من رو نفس می دونستن... اما من نمی خواستم نفس باشم... حداقل برای شهاب... اولش فکر کردم شهاب فقط برای مسخره بازی اسم نیلوفر رو جلوم آورد... اما وقتی به مامان و باباش گفت که برن خواستگاری دلم سوخت... خیلی هم بد سوخت... اون موقع بود که فهمیدم دنیا همیشه به کامم نیست... اون موقع بود که فهمیدم این عشق ممنوعه... که این عشق یه طرفه است... اشک روی گونم رو کنار زدم و توی یه تصمیم ناگهانی از جام بلند شدم تا به حرم برم... طاقت این جا موندن و فکر کردن رو نداشتم... می رم تا یه بار دیگه دست به دامن خدا بشم!
توی شلوغی حرم روی زمین زانو زدم و سلام کردم... اشک بود که از چشمام می اومد... دستم به ضریح خورد... لبخند تلخی میون سیل اشک صورتم رو پوشوند... حالا که همه چیز خوب بود... حالا که شهاب خوب شده بود... حالا که با خانواده اش آشتی کرده بود... حالا قلبم فقط و فقط یه چیز رو می خواست... اینکه این عشق به سرانجام خوب برسه... اما مگه می شد؟
*****
ساعت سه نیمه شب شده بود و من هنوز اون جا بودم... یکم خلوت تر شده بود... گوشه ای نشسته بودم و اشک می ریختم... دلم پر بود... آخه کی می تونست بیاد پیش امام رضا و اشک نریزه؟ آخه مگه می شد قلب یه آدم عاشق، اینجا محکم تر از همیشه نزنه؟ آخه مگه می شد کسی بیاد این جا و دل پرش رو خالی نکرده برگرده؟ آخه مگه می شد من اون جا باشم و از عشق شهاب گریه نکنم؟ نمی شد... دلم پر بود... هیچ جایی از اونجا بهتر نبود...
چادرم رو جلوتر کشیدم و به روبروم نگاه کردم... زنی رو دیدم که اونم مثل من داشت گریه می کرد... صورتش مشخص نبود چون چادرش رو روی صورتش کشیده بود... اونم مثل بقیه که این جا بودن غم داشت... مثل من... مثل بقیه... زیر لب زمزمه کردم:_«خدا ببین بازم اومدم... خدا بازم دست به دامنت شدم... خدا جونم... شرمنده ام به خدا... شرمنده اتم... خدایا هر طوری امتحانم می کنی می گم نکن... خدا می بینی چه بنده ی بدی داری؟ خدا جونم... من شرمنده ام... نمی دونم چی بگم؟ فقط این که ببخشیم... منو عفو کن خدا، خدایا سردرگمم کردی... یعنی خودم سردرگم شدم... یعنی تکلیفم با این احساس معلوم نیست... خدایا عفوم کن... خدایا چی بگم تا این بنده ی خطا کارو ببخشی؟ خدا نمی تونم ببینم... خودت می دونی چی رو می گم... حس می کنی حسم رو وقتی می بینم که... هی... نمی شه نوشت... خدایا نمی تونم... خدایا نمی تونم ببینم عشقم داره می ره پیش کسی که دوسش داره و لب باز نکنم... خدایا نمی تونم از عشقم بگم... شرمم می شه خدا... دوست دارم قلبم از این حس و ذهنم از این فکر خالی باشه... خدایا تمنا می کنم... خدایا خواهش می کنم... این بنده ی خطا کارت بازم داره خواهش می کنه... بازم دستش رو محکم بگیر... بازم نجاتش بده... بازم آرومش کن... بازم کنارش باش... بازم حواست بهش باشه که یه وقت پاش نلغزه و درگیر یه حس اشتباهی نشه... یه کاری کن درگیر یه چیزی نشم که مالِ من نیست و خودم هم می دونم برام ممنوعه... خدایا ازت تمنا می کنم نإار این حس بیشتر بشه... می خوام به کل ریشه کن بشه...به کل...
نذار حس کنم چیزی رو دارم که نیست... نذار خیالاتی بشم... نذار حس کنم مالِ منه... چون مالِ من نیست و اینو خودم می دونم... اگه هست بهم ثابت کن... ازت تمنا می کنم... اون وقته که تا عمر دارم مثل همیشه ممنونم و مدیون... اون وقته که تا عمر دارم قدر این حس نزدیکی به تو رو می دونم... اون وقته که تا عمر دارم سعی می کنم جبران کنم... هر چند در برابر زحمات تو... جبران من اندک ترین چیزه...
خدایا کوچیکتم... خیلی کوچیکم پیشت... خدایا کمکم کن... دستمو محکم تر از قبل بگیر... خدایا می بینی این بندتو؟؟؟ کسی که وقتی مادرش مرد هم اینقدر گریه نکرد... کسی که وقتی از خونه فرار کرد هم این قدر گریه نکرد... خدایا همین بنده ی خطاکاری که بی هیچ فکری رفت توی خونه ی یه مرد غریبه... خدایا همین بنده ای که تیغ رو روی رگش کشید و خواست روحی که بهش دادی رو پس بده اما تو متواضع بودی و برم گردوندی... خدایا این حس چیه؟ خدا دارم خفه می شم... نمی شه دلم سبک بشه؟ نمی شه منم مثل بقیه عاشق بشم؟ نمی شه عشقم دوستم داشته باشه؟ خدایا دلم شکسته... برای دل شکسته چی تجویز می کنی؟؟؟
romangram.com | @romangram_com