#پرستار_من_پارت_212
لباسامو عوض کردم و یه تی شرت با شلوار جین پوشیدم و چون می دونستم خودش تنهاست بدون روسری از همون دری که نشونم داده بود به سالن رفتم... اما اون جا با یه پسر جوون مواجه شدم... قبل از این که منو ببینه به سمت اتاقم برگشتم و روسریمو سرم کردم ولی در تعجب بودم که این کی بود و این جا چه کار می کرد؟
پاورچین پاورچین رفتم به سمت سالن که صدای نازی خانوم فضا رو پر کرد.
_«بیا دخترم غریبی نکن... بیا این جا...»
رفتم و زیر لب به اون پسری که نمی شناختمش و سرش رو انداخته بود پایین سلام کردم که اونم همون طور سربه زیر جوابمو داد.
_«مادر این بهترین نوه ی منه... پسر خاله ی علیرضاست... علی که سراغی ازم نمی گیره اما بابک همیشه میاد پیشم...»
لبخندی زدم و کنار دست نازی جون نشستم که گفت:_«برم یه چیزی برات بیارم بخوری... از راه رسیدی تازه...»
_«نه مادر نمی خواد شما پاشین... من خودم می رم یه چایی می ریزم...»
_«قربون دستت مادر... سه تا بریز که من و بابک هم بخوریم...»
چشمی گفتم و از جام پا شدم... نازی جون گفت:_«آشپزخونه ته همین راهروست...»
سری تکون دادم و به سمت آشپرخونه راه افتادم... سه تا استکان از توی جا ظرفی برداشتم و از توی سماور چای ریختم... از روی میز ظرف قند رو هم برداشتم و همه رو توی سینی گذاشتم... به هال رفتم و گفتم:_«بفرمایید...»
و سینی رو، روی میز گذاشتم و چای خودم و نازی خانم رو برداشتم... مال نازی خانم رو کنارش گذاشتم که گفت:_«امروز می خوای بری حرم دخترم؟»
سری تکون دادم و گفتم:_«آره خیلی شوق دارم...»
_«چند ساله که نرفتی؟»
_«خیلی وقته... از وقتی هفت سالم بود...»
با گفتن این حرف به گذشته هام رفتم... اون موقع که مامانم زنده بود و آخرین سفری که با هم رفتیم... یادم افتاد که چقدر به بابام التماس کرد تا بیارمون مشهد... اونم مثل من نذر داشت... بعد از خوردن چای به بهونه ی استراحت به اتاقم رفتم... روی صندلی نشستم و از پنجره به فضای روبروم خیره شدم... همون حوض پر از آب... همیشه خونه های این جوری رو دوست داشتم... معماری خیلی قشنگی داشتن... گوشیم رو برداشتم تا به لیلا جون زنگ بزنم... با بوق سوم جواب داد:_«سلام یگانه جان خوبی؟»
_«سلام لیلا جون... ممنون... خواستم بگم من رسیدم خیالتون راحت باشه...»
romangram.com | @romangram_com