#پرستار_من_پارت_211
_«ننه من پا ندارم بیام اون همه راه دم در... اگه کار داری همین جوری بگو...»
از خنده ریسه رفته بودم پشت در... خدا نکشدت علیرضا... مامان بزرگاتم عین خودتن! گفتم:_«من مهمونم... نمی خواین درو روم باز کنین؟»
_«مهمون؟! مهمون ننه؟! برای من؟»
جواب ندادم... چون صدای دمپایی هایی که روی سنگ فرش ته حیاطشون کشیده می شد نشون از این بود که داره میاد در رو باز کنه... بعد چند دقیقه فس فس هم در باز شد و یه مامان بزرگ با صورت گرد و موهای تقریبا سفید شده و لباسهای بامزه جلوم ظاهر شد... با خنده گفتم:_«سلام... من یگانه ام... مهمون نمی خواین؟!»
اول یه خورده نامفهوم و با تعجب زل زد تو صورتم... انگار داشت تو ذهنش دنبال اسمم می گشت... شاید یادش رفته بود... بعد یه خورده که نگاه کرد عینک ته استکانیشو بالا تر زد و با خنده گفت:_«آره... آره... یگانه... همون که علی زور و زور می گفت خواهرمه! خودتی؟!»
رفتم نزدیک و توآغوشم گرفتمش و یه ب*و*س کوچولو هم زدم رو گونه سفید و چروکش... انقدر نرم بود... گفتم:_«خودمم»
از جلو در رفت کنار و با شوق و ذوق گفت:_«مهمون حبیب خداست... خوش اومدی ننه... خوش اومدی... بیا تو... بیا...»
پامو گذاشتم داخل و پشت سرم در رو بستم... یه حیاط که گود بود و کوچولو... وسطش یه حوض دایره ای آبی رنگ پر از آب هم وجود داشت... دور تا دورش چهار تا گلدون شمعدونی سرخ گذاشته بود و کنارش هم یه شیر آب بود... از دو سه تا پله ای که روش ایستاده بودم پایین اومدم و دنبال نازی خانم راه افتادم... در یکی از پنج تا اتاق دور تا دور حیاطشو باز کرد و گفت:_«برو تو ننه... این جا اتاق توئه...»
با ذوق گفتم:_«وای ممنون...»
پریدم تو و همه ی اتاق رو دید زدم... از اون خونه های باصفا بود! تمیز و قدیمی... ساکمو گذاشتم کنار و رو به نازی خانم گفتم:_«دستون درد نکنه... اتاق خوبیه... خدا کنه با زحمتام این مدت که اینجام اذیت نشین...»
_«نه مادر این حرفا رو نزن... تو برای من با بقیه بچه هام فرقی نداری... وقتی علیرضا تضمینت کرده یعنی حرف نداری... منم تنهام و از خدامه این جا باشی...»
لبخند زدم... ادامه داد:_«لباساتو عوض کن بیا یه چیز بدم بهت بخوری... از راه اومدی خسته ای... بعدم برو حموم که خستگی سفر از تنت در بیاد...»
سرمو تکون دادم و گفتم:_«چشم شما برین... من میام پیشتون...»
با دست در روبروی اتاقم رو نشون داد و گفت:_«اگه از اون در بیای می خوری به سالن... من اونجام...»
_«چشم...»
اون رفت و من در رو بستم... در کمد قدیمی رو باز کردم و لباسامو یکی یکی آویز کردم. وسایلمو هم بیرون آوردم و گوشه کنار اتاقم چیدم... عکسی که از شهاب دزدیده بودم رو از تو ساک بیرون آوردم و گذاشتم رو تاقچه روبروم... نازی خانوم بود و من! چه عیب داشت فوقش می گت نامزدته؟! سرمو می انداختم زیر و لبخند می زدم ولی هیچی نمی گفتم... دروغ نمی گم ولی اون فکر کنه آره نامزدمه !
romangram.com | @romangram_com