#پرستار_من_پارت_210
_«صدامو می شنوی؟ چرا انقدر سر و صدا میاد؟!»
_«آره می شنوم بگو... اومدیم جشن تولد یکی از بچه های دانشگاه...»
_«آهان خوش بگذره... می گم به مامان بزرگت خبر دادی من الان تو کوچشونم...»
_«رسیدی؟»
_«پ نه پ...»
_«خب برو ته کوچه، یه در کوچولوی قهوه اییه. شیشه هاش رفلکسه... خودم عوضش کردم...»
بعدم خندید... گفتم:_«زحمت کشیدی... بگم سلام کی خانم؟!»
_«بگو سلام من همون خواهرعلیرضام نازی خانم...»
_«اوووووووووه اکی... نازی خانم... خوشم اومد... خب دیگه من برم...»
_«التماس دعا... به جای من و بچه و زنم خوش بگذرون...»
_«چی برای خودم می مونه پس؟ خیلی خب برو خداحافظ...»
_«خداحافظ...»
به سمت در خونه ای که علیرضا گفت راه افتادم. از بیرونش معلوم بود از این خونه های نقلی قدیمیه... ایستادم و ساکمو کنارم گذاشتم... دستمو بردم سمت زنگ... اوووووه زنگشم بلبلیه... خنده ام گرفته بود... چقدر خونه اش باحال بود این نازی خانمه!
صدای یه خانم پیر رو شنیدم... نه خیلی پیر ولی می شد از صداش بفهمی که مامان بزرگه !
_«کیه؟»!
_«باز کنین خانوم جون...»
romangram.com | @romangram_com