#پرستار_من_پارت_209
به ثانیه نکشید که صدای در اتاقمو شنیدم... از ترس تا سقف از جا پریدم... شهاب نبود... از صدای بهم خوردن در می شد بفهمی حرصش صد برابر من بوده... لبخند زدم... بازی کردن با غیرت مردا خیلی باحاله منتها اگه به اندازه باشه !
*****
_«مسافرین محترم توجه فرمایید... پرواز شماره "121" به مقصد مشهد مقدس...»
زن بدبخت هنوز حرفشو کامل نزده بود. لیلا خانم زود گفت:_«خب دیگه یگانه جون برو که الان مسافرا سوار می شن... بدو گلم...»
برای بار صدم تو بغلم گرفت و اشک چشماش پایین ریخت... گفتم:_«وای لیلا جون بسه تو رو خدا... از بس اشک ریختی پشیمون شدما...»
اشکاشو پس زد و گفت:_«نه دیگه گریه نمی کنم... برو قربونت برم دیرت می شه...»
سرمو تکون دادم و با لبخند گونه اشو محکم ماچ زدم. رفتم سمت عباس آقا بدون این که بهش اجازه بدم حرف بزنه دستشو گرفتم و تند ب*و*سیدم... فوری دستشو کشید و سرمو نوازش کرد... سرمو بلند کردم. با محبت و چشمای پر از اشک نگاهم کرد و گفت:_«شرمنده ام نکن دیگه... تو به گردن من خیلی حق داری... از خدا می خوام انقدر عمرم کافی باشه تا سر و سامون گرفتنت رو ببینم...»
سرشو ناراحت انداخت زیر... گفتم:_«به خاطر تمام زحمتام فقط حلالم کنین...»
بعد با خنده گفتم:_«ای بابا چرا گریه می کنین؟ من که نمی خوام برم برنگردم... ده بیست روز دیگه ور دلتونم... تو رو خدا بذارین خنده هاتون تو ذهنم بمونه...»
هر دو تاشون خندیدن... سعی می کردن اشکاشون دیگه نریزه و ناراحتی نداشته باشن اما فقط سعی بو... سعی می کردن! آقای کیانی ساکمو تحویل داده بود و خودم داشتم به سمت پله برقی ها می رفتم تا برم سوار شم... برای بار آخر دستمو براشون تکون دادم... با حسرت به در ورودی سالن نگاه کردم... آخرم نیومد... آخرش بهونه آورد. فقط واسه این که موقع رفتن من نباشه... بدی کردم درحقش؟! نکردم. پس چرا نیومد بدرقم کنه؟! براش مهم نبودم... اصلا نبودم... سرمو چرخوندم و به پله هایی که زیر پام بود چشم دوختم...
چه زود یک ماه گذشت و من راهی مشهد شدم... چه زود گذشت تموم یک ماهی که با شهاب تو سر و کله هم زدیم... البته گفتاری... بیشتر موقع ها کل کل... اون می خندید من حرص می خوردم ولی ته تهش شیرینی تموم لحظه هایی که باهاش بودم رو حس می کردم... حتی موقعی که فهمیدم اون زده بود مهدی بدبخت رو ناکار کرده بود! سرش جیغ زدم و گریه کنون رفتم تو اتاقم... خوب یادمه من تو اتاقم پشت در نشسته بودم و اون بیرون اتاق پشت در... من گریه می کردم و اون با شوخی و خنده عذرخواهی وغلط کردم راه انداخته بود... هی می گفت یه شوهر خوشگل تر برات می خرم نترس بدبخت نمی ترشی! اینم طریقه عذرخواهیش بود ولی تا دو ساعت بعد همون جوری پشت در اتاقم انقدر نشست تا درو روش باز کردم و بخشیدمش... اگه تا صبح هم نمی اومدم بیرون پشت در اتاقم می نشست... لیلا خانم و آقای کیانی تو بحثامون هیچ دخالتی نمی کردن... اصلا به روی خودشونم نمی آوردن... کشته مرده ی این احترامشون بودم! می دونستن ما با خودمون مشکل داریم همه چی رو به خودمون سپرده بودن! شهاب تو اون یک ماه فقط چند بار رفت خونه خودش که اونم هردفعه منو هم همراه خودش می برد و بازم همون آش و همون کاسه... درگیری و ناز و نازکشی رو حتما داشتیم!
ساکمو تحویل گرفتم و فکرمو از گذشته بیرون آوردم. گذشته ها گذشته بود... الان و آینده مهم بود... مشهد... نذزم... امام رضا... فقط این مهم بود... مهم نبود که از امروز که ده اسفنده تا فروردین شهاب رو نمی بینم... مهم نبود که لیلا خانم با غم آشکار زنگ زد خونه نیلوفر اینا... نه اصلا مهم نبود که می خواستن با هم آشنا بشن! برای چی مهم باشه؟ مهم این بود که شهاب با عشق اسم نیلوفر رو صدا می زد... مهم این بود که اون می خواست... اون خوشبخت بشه... مهم اون بود... دل من به درک... مهم دل اون بود!
از پله های هواپیما بالا می رفتم و با خودم زمزمه می کردم:_«هیچی مهم نیست... هیچی...»
*****
_«الو علیرضا... چه خبره اونجا؟»
_«الو... الو جونم یگانه...»
romangram.com | @romangram_com