#پرستار_من_پارت_208
_«تقصیر من بود... اگه می تونستم مامان و بابا رو متقاعد کنم شاید اینطور نمی شد. نفسم خیلی بچه بود... حقش نبود... حقش نبود...»
حلقه ی اشک رو توی چشماش دیدم... گفتم:_«نباید غم گذشته رو برای خودت تکرار کنی... خیلی ها هستن که از تو بدبخت ترن...»
_«مثلا کی؟»
منم که انگار درد و دلم گرفته بود گفتم:_«خودم... تو خواهرتو از دست دادی اما من مادر و پدرم رو از دست دادم... از بچگی که مادرم رفت دیگه هیچ کسو نداشتم... درد من خیلی بیشتر از تو بود... خیلی شهاب...»
_«خدا هر کس رو یه جور آزمایش می کنه...»
سری به نشونه ی تایید تکون دادم که گفت:_«خوشحالم که یه نفر اومده تا بتونه جای خالی نفس رو پر کنه... هم برای من... هم برای مامان و بابا... مخصوصا مامان... ازش شنیدم که گفت خیلی دوست داره...»
دوباره گفت...
به خدا یه بار دیگه بگه "مثل خواهرمی" خفه اش می کنم!!
با حرصی که سعی کردم پنهانش کنم گفتم:_«باشه حالا پاشو برو بیرون کار دارم.»
_«من که کارت ندارم... ساکت می شینم اینجا... به جون خودم قول می دم صدا از دیوار در نیاد ولی از من بیاد!!!»
نگاهش کردم... ساکت داشتم به حرفش فکر می کردم که یهویی صدای خنده ی دوتامون رفت هوا... گفتم:_«از این به بعد خواستی حرف بزنی با من هماهنگ کن...»
ریز می خندید... گفتم:_«مرض... پاشو برو بیرون...»
_«ای بابا تو چیکار به من داری کارتو انجام بده...»
_«اونوقت من اگه بخوام لباس عوض کنم باید چه غلطی بکنم؟!»
_«اونم راه حل داره. من چشم می ذارم.»
از دستش کلافه شده بودم... رفتم سراغ لباسام و همین جور که تاشون می کردم زیر لب طوری که اون بشنوه گفتم:_«کاش یه بار دیگه این مهدی بیاد خواستگاری منو از دست تو نجات بده...»
romangram.com | @romangram_com