#پرستار_من_پارت_207

نگاهی بهش انداختم و گفتم:_«غذاست... نمی خوای نخور...»
نشست و گفت:_«راستش این چند وقته خیلی به دست پختت عادت کردم... می خورم ببینم چطوره؟!»
بعد هم لبخندی زد که هم دلم آب شد هم ناراحت تر از قبل شدم... یعنی قرار نبود این لبخندا مالِ من بشه؟
هی...
_«کجایی تو؟»
با این حرفش به خودم اومدم و گفتم:_«چی گفتی؟»
_«عاشقیا... می گم خوشمزه شده...»
لقمه ی اول رو که خوردم خودم هم واقعا خوشم اومد... با وجود این که شک داشتم خوب بشه اما واقعا طعم خوبی پیدا کرده بود...
_«چی فکر کردی؟»
چیزی نگفت... بعد از غذا سالادش هم خورد و تشکری کرد و خواست بره که گفتم:_«تو همونی نبودی که گفتی دوست ندارم؟»
خندید و گفت:_«خودمونیما... خیلی خوب بود... نمی شد ازش دست کشید...»
به این تعریفش لبخندی زدم که گفت:_«من می رم توی اتاقم استراحت کنم...»
ظرفا رو شستم و خواستم به اتاقم برم تا کمی خودم رو سرگرم کنم... در اتاق رو که باز کردم دیدمش که روی میز مطالعه ام نشسته... با جیغ گفتم:_«این جا چه کار می کنی؟ برو بیرون...»
_«اتاق خواهرمه... اومدم یکم مرور خاطرات...»
تازه یادم افتاد که این جا اتاق نفس بود... روی تختم نشستم که گفت:_«نفس خیلی دوست داشت یه نویسنده ی بزرگ بشه... همه ی داستان کوتاهاشو خوندم... از وقتی سیزده چهارده سالش بود داستان می نوشت... ولی فقط من می دونستم... می گفت نمی خوام کسی بفهمه... هیچ وقت هم دلیل این پنهون کاری رو نفهمیدم... وقتی که مرد فهمیدم که سعید هم داستاناشو خونده... نفس اونقدر دوسش داشت که این راز رو براش برملا کرد...»
دلم براش می سوخت...

romangram.com | @romangram_com