#پرستار_من_پارت_206

_«آیـــــــــــــــی دستمو ول کن... کندیش... گفتم خودت بیا درست کن...»
دستامو ول کرد و بلند زد زیر خنده... باعصبانیت و جیغ و داد گفتم:_«کوفت کاری... مگه مرض داری؟ دستامو داغون کردی...»
_«خواستم ببینم هنوز هم ازم می ترسی یا نه؟؟ که فهمیدم نمی ترسی...»
_«من کی از تو ترسیدم؟»
ابرویی بالا داد و گفت:_«خودت بهتر می دونی...»
اینم دیوونه بودا...
_«فکر کنم هنوز یکم مواد اون ته تها مونده باشه...»
_«نه این مالِ اون نیست...»
_«مال چیه اون وقت؟»
با لبخند مرموزی گفت:_«عاشقی...»
ذوق زده شدم... فکر کردم می خواد بگه دوستت دارم که جمله ی بعدیش تمام ذوقم رو کور کرد.
_«می خوام به مامان بگم بره برام خواستگاری... نیلو رو که می شناسی؟ برای اون... دختر خوبی بود... مگه نه؟»
بغض کردم... بفرما یگانه خانوم... با صدای خفه ای گفتم:_«آره خیلی خوب بود. حالا برو کنار آقا دوماد که کلی کار دارم...»
اونم دیگه چیزی نگفت و از آشپزخونه رفت بیرون... دلم بدجور شکسته بود... احساس باخت تمام وجودم رو پر کرده بود... باخت توی عشق... باخت توی یه عشق یه طرفه...
با تمام حس بدم تصمیم گرفتم یه غذای من درآوردی خوشمزه درست کنم تا چشمای این شهابو دربیارم... اول سیب زمینی ها رو آبپز کردم و بعدش گوجه ها رو گذاشتم تا یکم بپزن... بعد با هم مخلوطشون کردم و توش چند تا تخم مرغ شکوندم... قارچ و فلفل دلمه غذامو تکمیل کرد... وقتی که همگی با هم خوب پختن زیر گاز رو خاموش کردم و طبق عادت این چند دقت یه سالاد خوشگلم درست کردم... غذا رو توی پیرکس کشیدم و دورش رو با حلقه های گوجه فرنگی تزیین کرده بودم... شک داشتم خوشمزه شده باشه اما ظاهرش جالب شده بود... شهاب رو صدا زدم و خودم نشستم...
_«این چیه دیگه؟»

romangram.com | @romangram_com