#پرستار_من_پارت_205
_...
_«لیلا جون؟»
رفتم توی آشپزخونه که یادداشتی روی یخچال توجه ام رو جلب کرد...
"یگانه عزیزم، من ناهار رو می رم خونه ی یکی از دوستام... حالش بد شد می رم مراقبش باشم... ببخشید یه دفعه ای شد... برای ناهار اگه تونستی یه چیزی درست کن... قربانت... لیلا"
پوفی کشیدم و توی کابینت ها رو بررسی کردم تا یه چیز خوب درست کنم... اوووم... ساده ترین غذا... املت... هورا به این کشف خوشگل... داشتم خودم رو برای این کشف قشنگم تحسین می کردم که صدای شهاب اومد.
_«مامان کو؟»
برگشتم و گفتم:_«اولا سلام..ثانیا..رو یخچال رو ببینی می فهمی...»
رفت و یادداشت روی یخچال رو خوند... سرشو خاروند و گفت:_«حالا چی داری درست می کنی؟ هر چی هست زیاد باشه من گرسنمه...»
_«املت...»
داد زد:_«چی؟»
برگشتم و گفتم:_«ولم پایین رو هم می شنوم... مشکل شنوایی ندارم بخدا... گفتم که... املت...»
_«مگه شامه؟ ناهاره ها!»
_« چه فرقی داره؟ راست می گی خودت بیا درست کن...»
رومو برگردوندم و مشغول خورد کردن گوجه ها شدم که بازوها مو گرفت و چاقو از دستم افتاد... بچه ام دوباره رم کرد...
_«چه کار می کنی؟»
دستامو پشت سرم به هم پیچ داد و گفت:_«یه بار دیگه بگو چی گفتی؟»
romangram.com | @romangram_com