#پرستار_من_پارت_204
چنگال رو توی دستم تکون دادم و گفتم:_«روم نشد...»
_«این چیزا رو شدن نمی خواد که عزیزم... مسئله زندگیت بود... باید زودتر می گفتی...»
عباس آقا مداخله کرد و گفت:_«خانم اینقدر اذیتش نکن... حتما براش سخت بوده که چیزی نگفته...»
لیلا جون گفت:_«باشه عزیزم تو نمی خواد ناراحت باشی... خودم با مادرش صحبت می کنم...»
خوشحال شدم و گفتم:_«ممنون... اما یه چیز دیگه هم هست...»
_«دیگه چی شده عزیزم؟»
_«راجع به سفرمه...»
شهاب با کنجکاوی گفت:_«کدوم سفر؟»
بهش نگاهی کردم و رو به لیلا جون ادامه دادم:_«علیرضا دیشب بهم گفت که با مادربزگش صحبت کرده و قراره برم پیشش... این طوری دیگه لازم نیست نگرانم باشید...»
آقای کیانی گفت:_«عزیزم ما که نمی تونیم جلوت رو بگیریم... این مدت خیلی اذیت شدی... فقط دانشگاه چی می شه؟»
_«قراره علیرضا برای نیمه ی اسفند برام بلیط بگیره... زیاد عقب نمی مونم. کلاسا اون موقع تق و لقن...»
لیلا جون گفت:_«باشه عزیزم... من نگران بودم که قراره کجا مستقر بشی که حالا خاطرم جمع شد...»
لبخندی زدم و هیچی نگفتم... خدا داشت همه ی کارام رو ردیف می کرد... هم لغو خواستگاری و هم ردیف شدن سفر...
بعد از شام شستن ظرف ها رو به عهده گرفتم... شهاب از بعد از شام به بهونه ی خستگی گم و گور شد و مثلا رفت بالا توی اتاقش که بخوابه... منم نیم ساعتی رو پیش خانوم و آقای کیانی نشستم و بعدش رفتم بالا توی اتاقم...
*****
چشمامو که باز کردم با دیدن ساعت روبرو مثل برق از جام پریدم... ساعت دوازده و نیم بود... بعد از شستن دست و روم و مسواک زدن رفتم پایین و گفتم:_«لیلا جون کجایی؟؟»
romangram.com | @romangram_com