#پرستار_من_پارت_203

خودشو به اون راه زد و گفت:_«ها؟ با کی حرف می زنی؟»
خنده ام گرفت اما برای اینکه رو دار نشه گفتم:_«گوشای خودت مخملیه...»
خندید و هیچی نگفت... منم ترجیح دادم بحث رو همون جا تمومش کنم...
چهارشنبه شب بود و لیلا جون توی هول و ولای خواستگاری فردا... شهاب و آقای کیانی توی هال نشسته بودن که رفتم برای شام صداشون کنم... همون موقع تلفن زنگ خورد... خواستم جواب بدم که لیلا جون زودتر بهش رسید و جوب داد:_«بله؟»
_...
_«بله سلام... حالتون خوبه؟»
_...
_«لطف دارین... بله یگانه هم خوبه...»
کنجکاو شدم... جریان چیه؟ پس با دقت بیشتری گوش دادم.
_«ای وای... حالا حالشون خوبه؟»
_...
_«ایشالا که زودتر خوب بشن...»
چند دقیقه ای صحبت کرد و بعد تلفن رو گذاشت... آقای کیانی گفت:_«چیزی شده؟ کی بود؟»
_«مامان خواستگار یگانه... مثل اینکه پدر پسره دیشب حالش بد شده... بیچاره کلی معذرت خواهی کرد گفت نمی تونیم بیایم باشه یه وقت دیگه...»
همه رفتیم سر میز تا شام بخوریم... فرصت رو مناسب دیدم... برای همین گفتم:_«لیلا جون راستش من زیاد با این وصلت موافق نیستم...»
لیلا خانم با تعجب گفت:_«وا... راست می گی عزیزم؟ چرا زودتر نگفتی؟»

romangram.com | @romangram_com