#پرستار_من_پارت_202

_«چی شدی؟»
_«سوختم... سوختم...»
دستمو توی دستش گرفت و گفت:_«حواست کجاست دختر؟»
لیلا جون و بقیه هم اومدن و لیلا جون گفت:_«خدا مرگم بده چی شده عزیزم؟»
شهاب به جای من گفت:_«دستش رو با آب جوش سوزونده... یه پلاستیک یخ و پماد ضد سوختگی بیارید...»
لیلا جون رفت تا یخ رو آماده کنه و در همون حال ارغوان زیر گوشم وز وز می کرد:_«عاشقی بد دردیه... ببین بیچاره رنگش پریده... این قدر زجرش نده...»
منم هم خنده ام گرفته بود از حرفاش چون هیچ اثری از رنگ پریدگی توی صورت شهاب نبود هم اینکه عصبانی بودم که توی این موقعیت داره چرت و پرت بلغور می کنه... توی آشپرخونه نشسته بودیم و شهاب جلوی همه داشت روی دستم پماد می مالید... راستش ته دلم از اینکه نگرانم شده بود داشت "کیت کت" می ساخت...
شهاب رو به جمع گفت:_«چیزی نیست... نگران نباشید... پماد رو بزنم خوب می شه...»
لیلا جون گفت:_«آره بریم... زشته سر پا ایستادین... بریم تو هال تو رو خدا...»
با این حرف لیلا جون همه آشپرخونه رو ترک کردن... نگاه های علیرضا هم دوباره خطرناک شده بودن اما خب جلوی جمع نمی تونست حرفی بزنه... ارغوان هم موقع رفتن نشگونی از شونه ام گرفت که جیغم بلند شد... شهاب با تعجب گفت:_«چیزی شد؟»
منم بستمش به شهاب و گفتم:_«نه... دستم می سوزه...»
بالاخره این حوادث هم تموم شد و هم رفتن... اما من این وسط تعجب کرده بودم از این که چرا شهاب اینقدر با آرامش پماد رو می زنه؟ با همین فکر با کلافگی گفتم:_«تموم نشد؟»
سرشو آورد بالا و با اخم گفت:_«نه... می بینی که... زدی دستتو داغون کردی... باید همه جاشو پماد بزنم...»
راست می گفت... تمام روی دستم سوخته بود... واقعا هم خیلی بد سوخته بود...
صدای زمزمه ی شهاب رو شنیدم که گفت:_«حتما داشتی به اون مهدی جونت فکر می کردی این طور حواست پرت شده...»
_«فکر نکن صداتو نشنیدم آقا شهاب... خوبم شنیدم...»

romangram.com | @romangram_com