#پرستار_من_پارت_201
علیرضا دستمو گرفت و کشید... نگاهی به شهاب انداخت که من جای شهاب نزدیک بود خودمو خیس کنم... بعدشم با همون اخمش راهشو گرفت و منو با خودش می کشید... دستمو از دستش در آوردم و گفتم:_«چت شده علی؟»
برگشت به سمتمو گفت:_«این یارو داشت چه کار می کرد؟»
لبخندی زدم... دوباره غیرتی شده بود:_«هیچی.. مگه باید چه کار کنه؟»
_«چرا توی اون تاریکی ایستاده بودید؟»
_« من حوصله ام سر رفته بود و اومدم بیرون که شما فکر کردید گم شدم»
دنبال این حرف خندیدم و بعد ادامه دادم:_«شهابم اومد پیدام کرد... همین...»
_«هه هه... نخند ببینم... نبینم دیگه با این بچه قرتی بگو بخند کنی...»
_«علیرضا چت شده امشب؟»
دستمو گرفت و گفت:_«هیچی... اما نمی ذارم به این سادگی به دستت بیاره... حالا حالا ها باید دنبالت بیفته...»
لبخندی به این حالتش زدم و گفتم:_«هیـــــــس... یه وقت یکی می شنوه ها... می خوای آبروم رو ببری؟»
اونم دیگه چیزی نگفت... بعد از شام منم به جمع شیوا و ارغوان پیوستم و هممون راجع به مسائل مختلف حرف می زدیم که لیلا جون گفت:_«یگانه عزیزم می شه بری چای بریزی؟ کتری جوش اومده...»
از جا بلند شدم و گفتم:_«چشم...»
_«ببخشید بلندت کردم عزیزم...»
اخم ظریفی کردم و گفتم:_«این حرفا چیه؟»
رفتم توی آشپزخونه و لیوان ها رو توی سینی چیدم... بعد کتری رو برداشتم تا آب جوش بریزم توی یکی از لیوان ها که...
با صدای آخم اولین کسی که پرید توی آشپزخونه شهاب بود.
romangram.com | @romangram_com