#پرستار_من_پارت_200
چشمامو باز و بسته کردم که یعنی چی؟ گفت:_«اگه دستمو برداشتم جیغ و داد راه نندازی... نمی خوام کسی بفهمه ما اینجاییم... اُکی؟!»
بازم چشمامو باز و بسته کردم که یعنی قبول کردم... تا دستشوبرداشت دهنمو باز کردم که هرچی فهشه بارش کنم ولی باز دم دهنم رو محکم گرفت.
_«اِاِ نداشتیم دیگه... کاری نکن تا آخرشب وایسم اینجا و نذارم لام تا کام حرف بزنیا...»
با خواهش نگاهش کردم و تند تند پلکامو باز و بسته کردم... از خنده غش کرده بود ولی صداشو بلند نمی کرد... دستشو این دفعه که برداشت جیغ نزدم ولی یه نفس راحت که کشیدم با لگد محکم کوبیدم پشت زانوش... از درد خم شد.
_«آی اووووووخ... ای خدا یه شوهر عملی بهت بده که علیلم کردی!»
از حرفش خنده ام گرفته بود... خدا از زبونت بشنوه... منتها یه عملی ترک کرده!
_«حقته چرا اذیتم می کنی؟»
این حرفو با جیغ گفتم که دوباره دستشو جلوی دهنم گذاشت و گفت:_«ای بابا چقدر داد می زنی... آبرومو بردی...»
دستشو کنار زدم و با لحنی طلبکارانه گفتم:_«اصلا تو این جا چه کار می کنی؟»
بهم نزدیک تر شد و گفت:_«تا اون جایی که یادمه این خونه ماله بابامه... این طور نیست؟»
اخم کردم و عقب تر رفتم... اونم همین طور اومد جلو... با صدای چیزی دو تامون پریدیم... صدا، صدای یه چوب بود که انگار زیر پای یه نفر شکسته شد... قدم های اون نفر نزدیک تر شدن و یه دفعه صدای داد علیرضا اون جا رو پر کرد.
_«چه غلطی می کنی؟»
با ترس به علیرضا که حالا نزدیک تر شده بود نگاه کردم که شهاب گفت:_«یگانه رو پیدا کردم»
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:_«مگه گم شده بودم؟»
علیرضا نگاه خطرناکی بهم انداخت و گفت:_«کدوم گوری در رفتی؟ نمی گی نگران می شیم؟»
زدم زیر خنده و گفتم:_«فکر کردید گم شدم؟ بابا این خونه بزرگه ولی نه در این حد...»
romangram.com | @romangram_com