#پرستار_من_پارت_199
_«داغشو رو دلت می ذارم...»
بعدم با نگاه جدی زل زد بهم و تند تند از پله ها رفت پایین... از فکری که اومد تو ذهنم کیلو کیلو تو دلم قند آب می شد... یعنی ممکنه همه حرفاش از روی... اه یگانه مگه ندیدی گفت اندازه نفس برام عزیزی... حتما غیرتی شده دیگه... می ترسه تو هم عین نفس بخوای ازدواج کنی و اون بلاها سرت بیاد! سرمو تکون دادم... هر چی فکر بود ریخت بیرون. هنوز ایستاده بودم و دم در اتاق و در باز بود. از پایین سر و صدا می اومد... حتما مهمونا اومده بودن که شهاب اومد دنبالم... درو بستم و رفتم در کمدمو باز کردم... باید یه دست لباس بپوشم که کفش ببره!!!
بعد از نیم ساعت آرایش کرده و آماده شده روبروی آینه ایستادم... یه سوت بلند کشیدم... چی شدی دوگانه جون!!! یه سارافون سفید با بلوز صورتی زیرش با شلوار کتون مشکی... یه روسری ساتن صورتی هم سرم کردم که با بلوز و رژ صورتیم ست بشه... لپمو یه کوچولو کندم و رو به آینه گفتم:_«چه هلویی شدی... شهاب پیش مرگت!»
بعدم معطل نکردم و رفتم بیرون. مهمونا اومده بودن. هم علیرضا و خانومش و هم سهند و نامزدش و پدر و مادرش... جمعمون کم بود ولی گرم و صمیمی. ارغوان همون اول با شیوا گرم گرفته بود و هر و کرش بالا بود... مامان سهند با لیلا خانم، بابای سهند با عباس آقا. علیرضا با سهند و شهاب حرف می زدن و من... منم چغندر اون وسط... به شهاب نگاه کردم که داشت با سهند حرف می زد ولی بغل دست علیرضا بود... علیرضا انقدر بد نگاهش می کرد که خنده ام گرفته بود... از سر تا پاشو داشت بررسی می کرد!! هی علیرضا اگه شهاب بفهمه بهش سوءظن داری... اگه بفهمه ازش خوشت نمیاد... بچتو به عذات می نشونه! گوشیمو در آوردم تازگیا... تازه... تازگیا... شماره اشو بهم داده بود!!! براش نوشتم:_«شهاب من حوصله ام سر رفته!»
کنارش هم یه شکلک گریه گذاشتم... شهاب صدای پیامکشو فهمید ولی توجه نکرد و بازم داشت تو گوش سهند می گفت و ریز می خندید... علیرضا هم همراهشون هرهر می کرد... حرصم دراومد، چند بار بهش تک زدم اما انگار نه انگار... بلند شدم و رفتم تو حیاط... شام رو تا یه ساعت دیگه می آوردن... نفسمو فوت کردم... هیچکس نفهمید من از جمعشون دور شدم... ای شهاب نامرد! من تا یه ساعت دیگه چیکار کنم؟! قدم زنون تو حیاط راه رفتم... حیاط آب پاشی بود و درختا داشتن شکوفه می کردن... البته حیاطشون به اندازه حیاط خونه شهاب بزرگ نبود ولی دلباز بود وهواش اون شب خنک !
دو سه تا درخت هم بیشتر تو باغچه اش نبود... گوشیم دستم بود، رفتم تو لیست موزیک و یه آهنگ غمگین از مازیار فلاحی گذاشتم.
"ای خدای مهربون دلم گرفته
از زمین و آسمون دلم گرفته
آخه اشکامو تو ببین دلم گرفته"
صدای پیامکم بلند شد و آهنگ قطع شد... بازش کردم شهاب بود:_«خب اون دیگه به من مربوط نیست.»
بعدم سه تا آرم خنده گذاشته بود کنارش... سرخ شدم ازعصبانیت... بی شعور ببین چقدر بی احساسه!
جوابشوندادم. رفتم زیر درخت بید مجنون... تاریک بود ولی چون مخفی بود ومی تونستم شهاب رو سرکاربذارم جای خوبی بود... شهاب چند بار تک زد... می دونستم منتظر جوابمه... اما من هیچی جواب ندادم... به ثانیه نکشید که اس داد:_«کجایی؟»
خندیدم ولی باز جواب ندادم! دو دقیقه که گذشت صدای گوشیم بلند شد... زودی ریجکتش کردم که آبروم نره! بعدم گذاشتمش رو سایلنت... شهاب باز زنگ زد... ریجکت... زنگ... ریجکت... زنگ... ریجکت... از ته دل می خندیدم... البته بی صدا... خوب حالشو گرفتم... حالا بچرخ تا بچرخیم آقای کیانی کوچیک !!!
بعد بیست و پنج تا میس کال رد شده از شهاب، دیگه دست برداشت حتی اس هم نداد... دلم خنک شده بود. فکرکردم الانه که به التماس بیفته ولی یه مدت که گذشت خبری ازش نشد... می دونستم پیام و میس ندارم ولی باز گوشیمو چک می کردم... داشت حالم گرفته می شد دیگه... حدودا نیم ساعت الکی زیر اون درخت نشسته بودم که یه لحظه حس کردم دارم خفه می شم... یکی از پشت دستاشو محکم رو دهنم گرفته بود... داشتم دست و پا می زدم که دستشو برداره... می خواستم دستشو دندون بگیرم که صدای شهاب رو نزدیک گوشم شنیدم.
_«دیدی بالاخره گیرت آوردم...»
سرمو دادم عقب و با چشم غره اشاره کردم دستشو برداره... آروم خندید و گفت:_«شرط داره»
romangram.com | @romangram_com