#پرستار_من_پارت_198
_«نه بابا تو هم آدمی من ناراحت بشم؟ امشب مهمونیه. سور ترک دادن شهاب... می گم شمام پاشین بیاین.»
_«جــــــــــــــان؟ مخت تاب برنداشته جدیدا...»
_«بابا می گم دوستامم دعوت کردم... بیا ببین چه دم و دستگاهی راه انداخته واسه پسرش. هم شهاب رو می بینی هم یه شام مفتی هم می زنی تو رگ...»
_«خفه... علیرضا بفهمه کلتو می کنه...»
_«برو بابا... با تو نمی شه حرف زد... خودم زنگ می زنم راضیش می کنم.»
تا یه ساعت هم باز ناز اون شوهرشو می کشیدم ولی راضیشون کردم. یه دروغم گفتم که خانم کیانی خودش گفته بیایین تا زودتر قبول کنن. بعد حرف زدن هم رفتم پایین و با کمال شرم و حیا و هزار آب عرق شدن گفتم:_«دوستامو دعوت کردم.»
خوشحال که شدن هیچی تازه خانم کیانی به خاطر این کارم چند بار ازم تشکر کرد!
*****
کسی در اتاقمو می زد...
_«یگانه... یگانه بیداری؟!»
صدای شهاب بود... سریع از رو تخت جهش کردم به طرف در و بازش کردم... باز کردن در همانا و باز موندن دهن من همانا... ای یگانه فدات بشه... چه کرده بود این پسره؟! قد و بالاش که عین درخت کاج می موند... نه یعنی سرو... تیپشم که تیپ نبود لامصب دختر کش بود...بلوز سفید اندامی... اووویــــی تا حالا ندیده بودم این جوری بازوهاشو بندازه تو بلوز تنگ! یقش هم که باز بود... نه همشا...یه کم... موهای سینش هم که یوخ... نبود... سینه برنز و برجسته. آستین بلوزشو تا ساعدش زده بود بالا... ساعتشم که تو دست چپش بود... موهاشم پر واکس و ژل و تافت... بو عطر مردونشم که غوغا می کرد... یه شلوار جین سورمه ای تنگ هم پوشیده بود... انقدر رو جورابای سفید نخیش می یومد خنده ام گرفت... گفت:_«می گم گفتم خود درگیری داری نگفتم همه جا بروز بده... چته یهو می خندی؟»
با اخم گفتم:_«زنت خود درگیری داره!»
صدای خنده ی اونم بلند شد و با نگاه مرموزی گفت:_«می دونی زن من کیه؟!»
_«هرکی هست خیلی بدبخته...»
اخم کرد... گفت:_«آهان حتما اون مهدی خوش بخته؟!»
_«اون که صد البته...»
romangram.com | @romangram_com