#پرستار_من_پارت_197

_«مزاحمش نمی شم؟»
_«نه بابا... باهاش صحبت می کنم... اگه نخواست بیاد برات بلیط می گیرم خوبه؟ هر چند بازم دلم راضی نمی شه تنها بری اما خیالم راحته جا داری... چون نذر داری می ذارم بری... دفعه ی بعد از این خبرا نیست...»
خندیدم و گفتم:_«آی قربون داداش... پس من امشب افتادم خونه ات... به ارغی جونم سلام برسون از طرف من لپشو بب*و*س تا برسم...»
خندید و گفت:_«شیطون... خداحافظ»
از اتاق اومدم بیرون و از بالای پله ها خوشحال رو به لیلا خانم گفتم:_«می شه من امشب برم خونه دوستم؟ شام دعوتم کرده...»
لیلا خانم کم ناراحت بود... دیگه چهره اش حسابی رفت تو هم
_«اِوا یگانه! مثلا امشب قرار بود شام مهمونی بدیم!»
با پشت دستم محکم کوبیدم تو پیشونیم... عجب مخی دارم من! گفتم:_«اصلا یادم نبود. الان درستش می کنم...»
موبایلمو درآوردم... وای چه خوشکله... خودمم باورم نمی شه این خوش دست برای منه! خیلی بی جنبه ام نه؟!
_«الو»
وارد اتاقم شدم و گفتم:_«ارغوان...»
_«مرض... عار و درد نداری تو؟! همین الان علیرضا قطع کرد...»
_«چیه جوش کردی امشب شام افتادم خونتون؟!»
_«پ نه پ با این وزن غولم دارم کردی می رقصم!»
_«خاک تو سر گدات کنن... خوبه ماه به ماه پامو خونتون نمی ذارم... برو گمشو نمیام خونتون...»
_«چرااااااا؟؟؟ ناراحت شدی؟! من شوخی کردما...»

romangram.com | @romangram_com