#پرستار_من_پارت_196

_«من هر دوتاش هستم... آی قربونش برم الهی...»
_«کجایی خواهری؟»
_«خونه... چطور مگه؟»
_«هیچی... دلم برات تنگ شده... نمیای خونه ی ما؟»
_«اوووم نمی دونم... شاید اومدم یه سری زدم... راستش...»
_«چیزی شده؟»
_«علی من یه نذری دارم... باید برم مشهد اداش کنم... اما خب تنها... می دونی که... خانم و آقای کیانی ناراضی ان...»
_«فکر کردی من می ذارم تنها بری؟»
_«برای همین می گم دیگه... تو و ارغوان نمیاید با هم بریم؟»
_«کی می خوای بری؟»
_«حدود ده روز دیگه... که دو روز اول عید رو اونجا باشم و بعد بیام...»
_«با دکتر ارغوان صحبت می کنم... اگه مشکلی نداشت مسافرت باهات میایم... اما...»
_«اما چی؟»
_«اما فکر نکنم بشه... می خوای بری اونجا پیش مادربزرگم؟»
با خوشحالی گفتم:_«مگه مادر بزرگت نیومده تهران؟»
_«نه همیشه دی ماه می ره مشهد تا اردیبهشت...»

romangram.com | @romangram_com