#پرستار_من_پارت_195
وقتش بود که بگم... اما دوست نداشتم حال خوشش رو خراب کنم. به هر حال باید می گفتم...
_«لیلا جون من...»
مکثی کردم که گفت:_«تو چی عزیزم؟»
نتونستم واقعیت رو بگم... نتونستم بگم که می خوام از این جا برم اما هیچ جایی رو هم ندارم... نتونستم بگم که اگه این جا باشم و بفهمم شهاب دوستم نداره دق می کنم برای همین گفتم:_«می خوام یه مدت برم سفر...»
لیلا جون با تعجب گفت:_«کجا؟ با کی؟ کِی؟»
_«زمانش مشخص نیست... اما احتمالا دو هفته ی دیگه می رم که ده روزی رو بمونم... می خوام سال تحویل مشهد بمونم و بعد از سال تحویل بیام... خودم تنها..»
عباس آقا گفت:_«آخه تنها... توی شهر غریب؟ مگه می شه دخترم؟»
سرمو انداختم پایین و گفتم:_«نذر دارم آخه...»
کسی اظهار نظر نکرد و من فهمیدم که تا حدودی ناراحت و ناراضی هستن... اما نمی شد به خاطر این نذرم رو ادا نکنم... من به آقا قول داده بودم سال تحویل رو توی حرمش باشم... باید به قولم عمل کنم... این کمترین کاریه که می تونم انجام بدم...
وقتی توی اتاقم رفتم گوشیم زنگ خورد... شماره ی علیرضا بود.
_«سلام خوبی؟»
با عصبانیت گفت:_«معلوم هست کدوم گوری هستی دختر؟ نمی گی نگرانت می شم؟»
خندیدم و گفتم:_«چته علی سگ شدی؟»
_«بس کن.. نه یه خبری... نه چیزی..»
_«قربون این داداش کوچولو برم که نگرانمه.. این همه نگرانی برات بده... داری بابا می شی کار دست خودت نده یه وقت بچه داداشم بی بابا می شه...»
با خوشحالی گفت:_«پس عمه بشی دیگه؟ این ارغوان هی می گه یگانه خالش می شه نه عمه اش...»
romangram.com | @romangram_com