#پرستار_من_پارت_194
وقتی خواستم از ماشین پیاده بشم کلیدا رو روی داشبرد گذاشتم و گفتم:_«مگه تو نمی یای تو؟»
_«نه برم جایی، زود میام...»
باشه ای گفتم و از ماشین پیاده شدم... رفتم توی خونه که دیدم سهند نشسته و دارن حرف می زنن... سلامی کردم و خواستم برم بالا که لیلا جون گفت:_«شهاب کجاست؟»
_«رفت جایی گفت کار دارم...»
_«خب تو می ری بالا برای چی عزیزم؟ بیا پیشمون..»
توی رودروایسی رفتم نشستم جفتش که سهند گفت:_«آره... گفته اگه مشکلی هم پیش اومد روانپزشک خوب سراغ دارم...»
سعی کردم کنجکاویمو نشون ندم که اونم ادامه داد:_«می گه بهترین روانپزشک توی این زمینه است... حالا با خودش هم حرف می زنم...»
لیلا جون گفت:_«نه مادر تو رو خدا چیزی بهش نگی عصبانی بشه... اگه مشکلی بود بعدا باهاش حرف می زنیم...»
دیگه داشتم خفه می شدم... می خواستم بفهمم که جریان چیه؟؟؟ برای همین پرسیدم:_«چیزی شده؟»
گفتم حالا می گن این چه فوضوله اما سهند گفت:_«با دکترِ شهاب حرف زدم... گفته که یه دوره ی افسردگی یا کلافگی بعد از ترک وجود داره که ممکنه در شهاب هم به وجود بیاد... گفته باید خیلی مراقبش باشیم و پیش روان پزشک بفرستیمش... چون شهاب به خاطر مشکل روحی به اعتیاد رو آورده احتمالش زیاده... اما خب اگه این چیزا رو بهش بگیم داغ می کنه...»
چند لحظه فکر کردم و گفتم:_«در چه صورتی این اتفاق براش می افته؟»
_«در صورتی که چیزی بر خلاف میلش باشه یا این که تحریک به انجام کاری غیرممکن بشه یا امثال اینا... چیزی که باعث عصبانیتش بشه و زمانی که حس کنه در زمان اعتیاد از الان زندگیِ بهتر و راحت تری داشته... حتی ممکنه بعد از این علائم دوباره به سمت اعتیاد برگرده... باید از این لحاظ ها به شدت مراقبش باشیم...»
سری تکون دادم که آقای کیانی گفت:_«سفر براش خوبه؟»
سهند گفت:_«خوب که آره خیلی... اما دکترش گفته بذارید یه مدت بمونه تا اگه مشکلی بود حلش کنن... بعد از دو سه هفته یا یه ماه که از سلامتی روحیش کاملا مطمئن شدیم می تونیم بفرستیمش سفر یا کاری انجام بدیم که روحیش رو کامله برگردونه...»
لیلا جون گفت:_«خدا کنه این مراحلم به خوبی و خوشی بگذرونه...»
بعد رو به من ادامه داد:_«البته با کمک تو که کمک یار همیشگیش بودی و هستی... مگه نه؟»
romangram.com | @romangram_com