#پرستار_من_پارت_193

با اخم گفتم:_«باشه...»
من ساکت شدم و باز اون ساکت... بازم به زمین خیره شد... بعد دو سه دقیقه ای گفت:_«وقتی یاد نفس می افتم نمی تونم چهره اشو از جلوی چشمم ببرم... همش تصویر خودکشیش میاد تو ذهنم و دیوونم می کنه... من بعد اون همه زندگیمو به یاد اون گذروندم. واسم نفس بود... باهاش نفس می کشیدم... از یه مادر بهم نزدیک تر بود... از یه خواهر مهربون تر... نمی دونم در حقم چیکار کرد؟ فقط می دونم نبودش زندگیمو زیر و رو کرد... مقصر اصلی این وسط هم خودش بود و هم عشقش و هم پدر و مادرم... اما می دونی یگانه من چوبشو خوردم! یعنی من خودمو قربونی کردم... واسه مرده ی نفس همه خونمو کثیف کردم... وقتی هم به خودم اومدم دیدم غرق اعتیادم و کسی آدم حسابم نمی کنه... همین لیلا خانومی که انقدر سنگ منو به سینه می زنه از خونه اش طردم کرد... چون فقط به خاطر تنهایی و خودکشی نفس یه پک سیگار زده بودم و یه پیک کنیاک... اونم از دوستام... نه خودم... ولی دعوام کرد...بابام کتکم زد... سنم کم بود... لااقل عقل و تجربه ام کمتر از حالا... ولی اونا به جای راهنمایی کردن بیرونم کردن... گفتن برو درست شو برگرد... به نظرت این جوری درست می شدم یا خراب تر؟! هه آخرشم هرچی پول و سهم شرکت داشت ریخت جلوم که یعنی آدم بشم... با چی؟! باپول! نشدم... حتی بدترم کشیدم و همه چی رو تجربه کردم و تو صد جور جای کثیف جولون دادم با هزار تا آدم نا اهل گشتم... روز به روز خراب تر شدم... دست و پا زدم... تا این که...»
شهاب ساکت شد و به من چشم دوخت... گفتم:_«تا این که چی؟!»
خنده ی آرومی تحویلم داد و گفت:_«تا این که میون این همه مردم بد صفت... میون این همه بد بذات... یه فرشته کوچولو اشتباهی از خونه من سر درآورد...»
بازم ساکت شد و بهم چشم دوخت... منظورشو فهمیدم... فکر کنم داشتم سرخ می زدم، برای همین سرمو انداختم زیر... دستشو آورد زیر چونم و سرمو بالا کرد.
_«وقتی دارم باهات حرف می زنم فقط منو نگاه کن... مگه اومدم خواستگاری رو می گیری؟!»
یهو دلم ریخت... کاش می اومدی... کاش می اومدی و خلاصم می کردی لعنتی! گفتم:_«بقیشو خودم می دونم...»
خندید و گفت:_«چه خجالتی شده بچه امون!!! ببینم تو همونی که نیم ساعت پیش سینه ی منو از جا درآوردی دیگه؟!»
خنده ام گرفته بود... راست می گفت چقدر با حرفاش آروم شده بودم... اصلا شهاب یه آرامشی داشت... نمی دونم چرا؟؟؟ اما وقتی کنارش بودم بر خلاف دعوا و کل کل هامون آروم می شدم! گفتم:_«دیدم تو زدی کانال احساسی منم زدم همون...»
_«تو به اندازه ی نفس برام عزیزی یگانه... زندگیموعوض کردی... می خوام یه چیز بهت بگم تو گوشت فرو کن...»
با تعجب بهش چشم دوختم... بی شعور یعنی منو مثل نفس دوست داره یعنی منو خواهرش می دونه؟؟ گفت:_«فکر این که با این خواستگارت ازدواج کنی رو از سرت بیرون کن...»
چشمام گرد شد...
_«چــــــــــــــــی؟؟؟»
_«همین که گفتم... اگه جوابت مثبته باید از رو نعش من رد بشی! اگه زنش بشی یا خودمو می کشم یا اونو...»
_«شهــــــــــــاب...»
با یه چشمک و خنده های خوشگلش منو تو بهت گذاشت و بدون جواب دادن رفت از اتاق بیرون...

romangram.com | @romangram_com