#پرستار_من_پارت_192
_«مگه تو کار نداشتی؟! برو وسایلتو جمع کن...»
بازوهامو محکم گرفت و نذاشت دیگه تکون بخورم. چقدر ورجه وورجه می کنی بچه؟! دو دقیقه آروم باش... واسه اون وقت زیاده... بده یه بار من می خوام پرستاریتو کنم؟!»
با خنده دستشو آورد نزدیک صورتم و یه ضربه کوچولو زد زیر دماغم... دستشو پس زدم و گفتم:_«اِ نکن... پاشو برو می خوام لباسموعوض کنم...»
_«لباس واسه چی دیگه؟؟؟ داریم برمی گردیم خونه ی بابا...»
_«نخیر برای پنج شنبه که نمی شه با این مانتو شلوارم برم جلو پسره...»
ساکت نگاهم کرد... بی خیال نگاهش شدم و با غرغر دستمو به کمرم گرفتم و بلند شدم و نشستم... تکیه امو دادم به پشتی تخت... شهاب هنوز خیره نگاهم می کرد... دستمو جلوش تکون دادم.
_«هووویــــــــــی...»
سرشو تکون داد ولی باز نگام می کرد... با صدای آروم گفت:_«نفس هم مثل تو موقع خواستگاریش شاد بود...»
قلبم گرفت! پس یاد خواهرش افتاده بود و این جوری زوم کرده بود روی من! منو باش فکر کردم واسه خاطر من... هی یگانه آخرش سکته می کنی راحت می شی! گفتم:_«چرا مامان و بابات نذاشتن با پسره ازدواج کنه؟!»
شهاب سرشو گرفت تو دستاش... به زمین خیره شد و همین طور که زمزمه می کرد صداشو شنیدم:_«پشت سرش حرف زده بودن... می گفتن این پسر همسایتون نابابه... خلافه ولی بروز نمی ده... یه روز قبل خواستگاری نمی دونم چه بی شرفی دم گوش بابام خونده بود که این پسری که تو می خوای دخترتو بدی دستش تا حالا صد تا ناموس مردمو بی آبرو کرده...»
ساکت به حرفاش گوش می دادم که اونم ساکت شد... دوست داشتم بازم بشنوم... بازم سوال کنم... گفتم:_«حرفاش درست بود؟!»
شهاب جواب نداد... انگار بدجوری تو خاطراتش سیر می کرد... می ترسیدم حالش بد بشه... رفتم نزدیکش لب تخت نشستم... نزدیک گوشش صداش زدم... از صدای خودم، خودمم لرزیدم.
_«شهاب...»
سرشو یهو بلند کرد و نگاهم کرد... با این که یه خورده ترسیدم ولی ذوق کردم صدام روش تاثیرگذاشته... با ناز صداش کرده بودم و با یه حالت خاص با عشق! مطمئن بودم فهمیده... گفت:_«یگانه هیچ وقت دیگه این جوری صدام نزن خب؟!»
_«چرا؟!»
_«گفتم نزن خب؟!»
romangram.com | @romangram_com