#پرستار_من_پارت_191

_«نخیر...بند کفشتو درست ببند که اُردنگی نیای رو زمین... بذار کمکت کنم...»
دستشو آورد جلو که کمکم کنه... فوری پسش زدم و گفتم:_«بزن کنار... همین کم مونده این دفعه تو بزنیم زمین!»
شهاب عصبانی گفت:_«انقدر لجبازی نکن... داری رو مخم راه می ری یگانه...»
بی توجه به حرفش نذاشتم بهم دست بزنه و خودم از رو زمین بلند شدم... با هزار بدبختی و تیر کشیدن کمرم و باز شدن دکمه مانتوم و افتادن شالم رو شونم و خلاصه با کمک خودم ایستادم... یا خدا... اینجا که همه چی سفیده... سرم تیر کشید و کنار شقیقه هامو گرفتم که صدای شهاب رو از بغل گوشم شنیدم:_«این سرکشیات رو خودم حریفم... درستت نکنم شهاب نیستم...»
بعدم تو یه حرکت از رو زمین بلندم کرد و انداختم رو کولش! جـــــــان؟! نه یعنی رو دست بلندم کرد...هنوز گیج می زدم ولی جیغی که باید بزنمو زدم...
_«منو بذار زمین...»
_«اوخ اوخ... قولنج کردم یگانه... وزنه رضا زاده رو بلند می کردم سبک تر از تو بود...»
حرص و خشم و هرچی زور داشتم رو تو مشتام خالی کردم و رو سینش می کوبیدم... من جیغ و هوار می کردم و اون میون جیغ های من می خندید و از پله ها می رفت بالا...
تا توی اتاقم جیغ و دادام رو تحمل کرد بعد که در رو با یه پاش باز کرد و داخل شدیم رفت نزدیک تختم و از همون بالا ولم کرد رو تخت... یه لحظه حس کردم استخونای کمرم تیریک تیریک خورد شدن! ببین حرصشو سر چی خالی کرد؟؟؟ ای کفنت کنم شهـــــــــاب!
_«آیــــــــــــــــــــی. ..»
خندید و گفت:_«آخ آخ دیدی از بس اذیت می کنی از دستم در رفتی و افتادی... تقصیر خودته...»
_«خفه... ای بمیری کمرم خورد شد... الهی هرویینای خونت برگرده من از دستت خلاص بشم...»
_«اگه هرویینا برگرده که خلاص نمی شی، تازه روز از نو و روزی از نو... دوباره پرستار من !
_«عمرا... من دیگه غلط بکنم! به گور بابام بخندم پرستاریتو بکنم، این چند ماه به اندازه ده سال پیر شدم...»
شهاب می خندید و من زیر لبی فهشش می دادم... مرتیکه زد ناقصم کرد رفت! همین جور که کمرمو می مالیدم اون نشست کنارم رو تخت... یه جیغ بنفش کشیدم... بدبخت هنوز ننشسته سه متر از جا پرید.
_«اهــــــــــــه چته؟؟؟»

romangram.com | @romangram_com