#پرستار_من_پارت_190

_«دِکی... بذار ما برسیم بعد صاحب خونه بازی در بیار... ما یه دسته کلید دادیم دست این دخترا...»
پشت سرم اومد داخل و درو زد بهم... بند کفشامو بازمی کردم که اونم اومد رسید بهم... کفشاشو سریع در آورد و با لبحند مرموزی گفت:_«یعنی قهری دیگه؟!»
_«نخیرم...»
کفشامو از پام درآوردم و انداختم کنار... حالا می خواستم برم تو مثل الم ایستاده بود جلوم...
_«بکش کناربابا... اَه...»
_«می گم یه چیز بپرسم راستشومی گی؟!»
_«بذار پامو بذارم تو بعد سوال پیچم کن...»
_«جواب منو بده...»
_«اصلا می دونی چیه؟ با تو نمی شه مثل آدم حرف زد...»
برگشتم و تند تند کفشامو بدون این که بندشو ببندم پوشیدم و راه افتادم... شهاب دست به سینه ایستاده بود و تماشام می کرد... منم که زیر نگاه های اون همش خر می زدم... سرمو بالا گرفتم و سعی کردم حرصمو تو محکم راه رفتنم خالی کنم که یهو...
ای وایـــــــــــــی... چرا تو هوا معلقم؟! دیدم پاهام تو آسمون و کلم داره به زمین نزدیک می شه... بعد از چند ثانیه محکم با کمر اومدم رو زمین...
_«آی.... آخ خ خ خ خ...»
شهاب دوون دوون اومد سمتم... حتی نمی تونستم بلند بشم... شهاب نگران گفت:_«چی شد یگانه؟!»
_«چی شد؟! خورد شدم... همش تقصیر توئه دیگه...»
_«به من چه آخه؟ خودت سر به هوایی...»
_«اگه تو می ذاشتی بیام تو این جوری نمی شد...»

romangram.com | @romangram_com